شنبه

این سوختگی پیشانی - از دین تواست ، یا از بی دینی



گفتم که فلان کسک عجب مرد خداست
انگار که دائما به تسبیح و دعاست

از بس بکند عبادت و راز و نیاز
پیشانی او سوخته از مهر نماز!

گفتا نه ز دین بود نه از بیدینی
آن پینه که در ناصیه اش میبینی

او صاحب جسم و جان حاصلخیز است
زینگونه موادّ قهوهای لبریز است

وان مادّهای که هست تنها هنرش
از باسن او آمده تا مغز سرش!

از غایت انباشتگی، در غَلَیان
در جان و تناش هماره دارد جریان

یکذره که نشت کرده در پیشانی
تو ساده دل از عبادتش میدانی!

خوب است توجه بکند دشمن و دوست
کز کوزه همان برون تراود که در اوست

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر