پنجشنبه

مستند انفرادی (بخش یازدهم): تغذیه و اعتصاب غذا در سلول انفرادی

انفرادی داستان زندانیان سیاسی است. داستان انسان‌هایی که بعد از انقلاب اسلامی تا به امروز، روز‌ها و شبهای بسیاری را در سلول‌های کوچک انفرادی گذرانده‌اند.زندانیان سیاسی که روح و جسمشان با دیوارهای بهم فشرده سلول‌ها مبارزه می‌کرد، تا بتوانند فضای کوچک انفرادی‌ها و یا مکان‌هایی شبیه به قبر را تحمل کنند. درون این چهاردیواری‌ها رمز و رازهای بسیاری نهفته است.
در بخش «یازدهم» مستند رادیویی «انفرادی» شما را به درون سلول انفرادی می‌بریم تا زندانیان سیاسی از «وضعیت تغذیه و اعتصاب غذا» درون سلول انفرادی بگویند.

خط باریکی از آفتاب صبحگاهی روی یکی از دیوارهای سلول انفرادی خودنمایی می‌کند. زندانی هر روز صبح از زیر پتوی خودش نیم خیز می‌شود تا برای دقایقی که نور خورشید بر روی دیوار سلولش نقش بسته را تماشا کند.

لحظه‌ای نمی‌گذرد که از بیرون سلول صدای باز و بسته شدن درهای سلول را می‌شنود. در سلولش باز می‌شود. دو زندانبانی که صورت‌های خود را پوشانده‌اند تکه‌ای نان و تکه کوچک پنیری به زندانی می‌دهند و با کتری بزرگ و رنگ و روی رفته‌ای که در دست دارند درون لیوان‌های پلاستیکی به زندانی چایی می‌دهند؛ با دو حبه قند.

چایی بوی کافور می‌دهد. در پشت سر زندانی بسته می‌شود.

حسین قاضیان
​​حسین قاضیان یک پژوهشگر اجتماعی است. در سال ۸۱ بازداشت شد و به مدت سه سال در زندان اوین و در بندهای تحت نظر سپاه پاسداران قرار داشت. او یک سال از این مدت را در انفرادی بود.

حسین قاضیان تجربه دیگری از شیوه غذا دادن درون این بند‌ها دارد.

او می‌گوید: «چیزی که در انفرادی خیلی آدم را رنج می‌داد شیوه بسیار تحقیرآمیز دادن غذا بود. جوری که سلول حکم یک لانه سگ را پیدا کرده بود که از فرط اینکه طرف هار است و نمی‌شود به او نزدیک شد، یک دریچه بسیار کوچک پایین در بود که هر صبح آن دریچه کوچک را باز می‌کردند و غذا را می‌انداختند توی سلول و بعد برای نوبت بعدی باز هم دریچه سلول باز می‌شد و باز هم غذا را می‌انداختند توی سلول.نه ارتباطی. نه حرفی نه گفت ‌و‌گویی. هیچ ارتباطی بین ما برقرار نمی‌شد. فقط یک دریچه باز می‌شد و غذایی به داخل پرت می‌شد.»

مستند انفرادی؛ بخش یازدهم: تغذیه و اعتصاب غذا در سلول انفرادی
 


زندانی ساعت ندارد و زمان را از دست داده اما با صدای زندانبان‌ها که از بیرون می‌شنود و صدای باز و بستن شدن درهای سلول، احساس می‌کند وقت نهار رسیده است. در سلولش باز می‌شود و نهار خود را دریافت می‌کند. زندانی در گوشه‌ای می‌نشیند. نمی‌تواند غذا را بخورد. غذا هم مزه کافور می‌دهد.

کاوه کرمانشاهی
​​کاوه کرمانشاهی، فعال حقوق بشر، پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ به مدت ۴ ماه در بازداشت نیروهای امنیتی استان کرمانشاه بود. او ۸۰ روز از این مدت را در انفرادی به سر برد.

آقای کرمانشاهی می‌گوید: «توی بازداشتگاه اداره اطلاعات کرمانشاه به دلیل اینکه بازداشتگاه در‌‌‌ همان فضای اداره اطلاعات قرار دارد، غذایی که به بازداشتی‌ها می‌دهند معمولا‌‌‌ همان غذایی است که پرسنل خود اداره اطلاعات نیز از آن غذا استفاده می‌کنند به همین دلیل هم کیفیت و کمیت غذا در حد خیلی بدی نیست.»

البته کاوه کرمانشاهی تاکید می‌کند که «در برنامه غذایی ما خبری از میوه نبود فقط موردی که برای شخص من پیش آمد شب عید بود که نگهبان، شخصا یک سیب به ما داد و من وقتی سیب را گرفتم سریعا شروع کردم به خوردن سیب تا حدی که متوجه شدم حتی دارم دانه‌های داخل سیب را هم می‌خورم.»

کاوه کرمانشاهی که در زمان بازداشت ۲۵ ساله بود تجربه دیگری را از هنگام دریافت غذا بیان می‌کند. او می‌گوید: «غذا در سلول انفرادی فقط برای سیر شدن نیست. می‌توانی از فرصتی که برای غذا خوردن داری به عنوان یک سرگرمی استفاده کنی. در سلولی که هیچ وسیله دیگری برای سرگرمی نداری.
من خودم بار‌ها و بار‌ها وقتی غذا را می‌گرفتم با دانه دانه‌های برنج بازی می‌کردم و سعی می‌کردم تا زمانی که فرصت دارم و قبل از اینکه غذا را بخورم خودم را با آن سرگرم کنم.»

زمان زیادی از صرف نهار نگذشته و هوا هنوز روشن است. زندانی بار دیگر صدای باز و بسته شدن درهای سلول را می‌شنود. در سلول باز می‌شود و به زندانی شام می‌دهند؛ یک کاسه عدسی.

زندانی غذا را از زندانبان تحویل می‌گیرد. در پشت سرش قفل می‌شود.

زندانی غذا را گوشه سلولش می‌گذارد. او هفته هاست که زیر فشار بازجویی قرار دارد و شدت اضطراب باعث شده نتواند به درستی غذا بخورد.

احمد باطبی
​​احمد باطبی دانشجویی بود که پس از وقایع هجده تیر سال ۷۸ بازداشت شد.

اتهام او چاپ عکسش در مجله «اکونومیست» بود که یک پیراهن خونی را بالای دستش گرفته بود.

احمد باطبی بیش از هشت سال در زندان‌های توحید، قصر، رجایی شهر و اوین بود و در مجموع حدود دو سال از این مدت را در مقاطع مختلف در سلول انفرادی بسر برد.

احمد باطبی می‌گوید: «غذای مناسب یا غذای تامین کننده ویتامین‌های بدن به تنهایی برای حفظ سلامت جسمی زندانی در انفرادی کافی نیست. برای اینکه به علت کمی تحرک و اینکه شما نمی‌توانید آن غذا را بسوزانید و ورزش مناسب بکنید و خصوصا اینکه آفتاب به بدن نمی‌خورد، طبعا ویتامین‌های بدن هم تامین نمی‌شود.
برای همین هم برای مدتی تنظیمات بدن به هم می‌ریزد و بدن یا نسبت به آن غذا‌ها واکنش نشان داده و آن‌ها را نمی‌پذیرد و یا اینکه‌‌‌ همان غذا، برای بدن تولید بیماری می‌کند. بنابراین زندانی ترش می‌کند، درگیر یبوست می‌شود و بعد از مدتی این غذا دردسر ساز می‌شود.»

زندانی درون انفرادی هر روز لاغر‌تر و نحیف‌تر می‌شود. کیفیت نامناسب غذا، نبود میوه، استرس و اضطراب‌های دائمی، وزنش را به شدت کاهش داده است.

حسین قاضیان با تجربه یک سال انفرادی از سه سال سابقه زندان می‌گوید: «من در عرض دو ماه چیزی حدود ۲۲ کیلو از وزنم کاسته شده بود. بنابر این غذا از نظر حجم و میزان کالری کاملا نامطلوب بود. هیچ چیز دیگری در اختیار من نبود. حتی لیوان آب هم در اختیارم نبود چه برسد به خود آب.»

زندانیان در دهه ۶۰ خورشیدی حتی در زمینه مواد غذایی نیز تجربه‌هایی کاملا متفاوت با دیگر زندانیان سیاسی دهه ۷۰ و ۸۰ در سلول‌های انفرادی دارند.

فریدون نجفی آریا
​​فریدون نجفی آریا با ۱۰ سال سابقه زندان از سال ۶۰ تا ۷۰ خورشیدی، که نزدیک به سه سال از این دوران را در انفرادی‌های گوهر دشت، قزل حصار و اوین به سر برده، تجربه دیگری از مکانی به نام «توالت» و یا «گاودانی» در داخل زندان قزل حصار دارد

او می‌گوید: «توالتی که ما در آن بودیم دو و نیم در دو و نیم بود. پنجره نداشت و کاملا تاریک بود. در بعضی از این گاودانی‌ها مثل ما، به هیچ وجه چراغ را به هیچ عنوان روشن نمی‌کردند. روزی سه بار فقط این‌ها حق داشتند بروند توالت و وضو بگیرند و برگردند و برای یک ماه تا شش ماه و حتی یکسال هم بوده که کسانی در این گاودانی‌ها نگهداری می‌شدند.»

فریدون نجفی آریا با اشاره به اینکه در این توالت و یا گاودانی‌ها «چیزی حدود شش ماه به هیچ عنوان هوای آزاد را استنشاق نمی‌کردی.» می‌گوید: «ملاقات هم به هیچ عنوان نداشتی و جیره مواد غذایی هم نصف جیره زندانی‌های دیگر بود. توالتی که ما بودیم برای ۱۵ نفر دو نان لواش می‌دادند و یک کاسه آب آبگوشت در روز. یعنی همین یک وعده. ولی گاودانی‌های دیگر هم بودند که در آنجا تا دو وعده هم غذا می‌دادند ولی غذایشان نصف غذای معمولی بود.»

شایسته وطن دوست زندانی سیاسی بود، با ۱۸ سال سابقه زندان در دهه ۶۰ و ۷۰ خورشیدی. او تجربه زندان‌های بندر انزلی، رشت، لاهیجان، گوهردشت و اوین را در کارنامه خود دارد. او بیش از دو سال از ۱۸ سال دوران زندان خود را درون سلول‌های انفرادی گذراند.

شایسته وطن دوست می‌گوید: «به لحاظ تغذیه که اصلا ما تغذیه‌ای نداشتیم. یک ماه رمضان را که طبق معمول باید فقط‌‌‌ همان سحری را می‌گرفتیم و غذا‌هایشان در دوران بازداشت و بازجویی خیلی بد‌تر از کیفیت غذای دورانی است که حکم را می‌گذرانید.»

خانم وطن دوست تاکید می‌کند: «بیشتر اوقات روز‌هایم را سر می‌کردم یا بیشتر اوقات با آبی که با خودم می‌آورم و کمی شکر استفاده می‌کردم تا ضعف نکنم.»

زندانی هفته هاست که درون سلول انفرادی است و لحظه‌ای او را برای هوا خوری بیرون نبرده‌اند. حتی به او اجازه نداده‌اند با خانواده‌اش تماس بگیرد. فشار بازجویی‌اش بیشتر شده است.

در سلول باز می‌شود و زندانبان به او غذا می‌دهد. اما زندانی غذا را قبول نمی‌کند و اعلام می‌کند دست به اعتصاب غذا زده است.

احمد باطبی با بیش از هشت سال سابقه زندان درباره اعتصاب غذای زندانی درون سلول انفرادی می‌گوید: «انفرادی یک محیط محدود است که شما تنها چیزی که برایتان مهم است این است که پاسخ مد نظرتان را از زندانبان بگیرید. ‌‌‌ همان پاسخی که بابت آن اعتصاب غذا کرده‌اید. و همین استرسی که آیا به درخواستتان پاسخ داده می‌شود؟ یا اساسا واکنشی از جانب زندان‌بان دیده می‌شود یا خیر؟ تولید استرس می‌کند و این استرس در محیط بسته قطعا صدمه‌ای که به جسم شما می‌زند خیلی بیشتر از آن استرسی است که در بند عمومی به شما وارد می‌شود.»

احمد باطبی که خود تجربه بار‌ها اعتصاب غذا در زندان و سلول انفرادی را دارد، با اشاره به اینکه «زندانی که دست به اعتصاب غذا زده از روز چهلم به بعد در وضعیت خطرناک قرار می‌گیرد» تاکید می‌کند: «تجربه شخصی من این است که زندانی اگر درست عمل کند در طول چهل روز اول اعتصاب غذا کوچک‌ترین مشکلی برایش پیش نمی‌آید. ولی از روز چهلم به بعد چون دیگر هیچ ماده قابل سوختی در بدن باقی نمانده است، زندانی دچار مشکل می‌شود.»

آقای باطبی همچنین تاکید می‌کند: «وقتی وارد روزهای ۵۰ یا ۶۰ می‌شوی خود به خود آدم از درون خودش بوی جنازه و بوی تعفن را حس می‌کنی و آنجاست که دیگر باید احساس خطر کنی که سلول‌های بدن در حال مرگند و آسیب جدی دارد به بدن وارد می‌شود.»

از اعتصاب غذای زندانی هفته هاست که می‌گذرد و هیچ غذایی نمی‌خورد. او تنها مایعات می‌نوشد و چهره‌اش زرد وبی روح شده. چشمان زندانی کم کم رو به سیاهی رفته. او در حال مبارزه با مرگ است. در بخش «دهم» مستند رادیویی «انفرادی» شما را در ادامه بخش قبلی با زندانیان سیاسی همراه می‌کنیم تا آنان از تجربیات خود درباره «شیوه مقاومت و تحمل سلول انفرادی» بگویند.

زمستان است و سرمای داخل سلول انفرادی به استخوان‌های زندانی زده است. زندانی سعی می‌کند یکی از پتو‌هایش را دور خود بپیچاند. اما باز هم گرم نمی‌شود. کف سلول که تنها با یک موکت کهنه پوشیده شده، سرد‌تر از آن است که یک پتو بتواند او را گرم کند. زندانی می‌لرزد.


حسین قاضیان
​​حسین قاضیان یک پژوهشگر اجتماعی است که از سال ۸۱ تا ۸۴ سه سال در زندان بود. او در مجموع یک سال از این دوران را در سلول‌های انفرادی  زندان اوین گذراند.

آقای قاضیان می‌گوید: «در انفرادی غیر از اینکه تنها هستی مدیریت فضا و زمان در اختیار شما نیست. حتی رفتن به دستشویی در اختیار شما نیست که هر وقت خواستید بلند شوید و بروید دستشویی یا به هر میزان که بخواهید دستشویی رفتنتان را طول بدهید.
من قبلا به اجرای این می‌اندیشیدم که شما خودت را خلع کنید از آن زمان و مکان غیر قابل کنترلی که اطراف شما را احاطه کرده است و با فکر کردن روی یک موضوع خاص، زمان‌ها و مکان‌های مصنوعی برای خودتان تداعی و ایجاد کنید.
ولی با توجه به اینکه بدانید دارید راجع به این موضوع فکر می‌کنید. چون اگر انسانی نسبت به این فرآیند خودآگاهی بیرونی نداشته باشد، خود این نوع نگاه هم گاهی می‌تواند صدمه زننده باشد.»


رضا علیجانی
​​​رضا علیجانی هم زندانی سیاسی بود که در دوره‌های مختلف پس از انقلاب به مدت ۷ سال زندان بود. او بیش از یک سال از این دوران را در انفرادی به سر برده بود.

رضا علیجانی با اشاره به اینکه «خیلی‌ها می‌توانند برنامه‌های بیرون شان را در داخل سلول انفرادی ادامه بدهند.» می‌گوید: «من خودم کلاسی در بیرون از زندان داشتم و ادامه کلاس را آوردم توی سلول. توی این کلاس پنجاه شصت نفر شرکت می‌کردند. سخنرانی می‌کردند. بحث‌های بعد از کلاس ادامه داشت و انگار‌‌‌‌ همان زندگی را در درون خودم به جریان می‌انداختم و این هم مطبوع بود و هم ذهنم را فعال نگاه می‌داشت و هم یادآور فضای دوستانه‌ای بود در جایی که همه آنچه که از در و دیوارش می‌بارید دشمنی و خشونت و توهین و سیاهی بود.»

مستند انفرادی؛ بخش دهم: مدیریت زمان در سلول انفرادی
 


پنجره‌ای درون سلول وجود دارد که زندانی دستش به آن نمی‌رسد. آرزویش این است که بتواند برای لحظه‌ای تنها چند برگ درختی که از پشت پنجره نمایان شده را لمس کند.

ایرج مصداقی
​​ایرج مصداقی زندانی سیاسی دهه ۶۰ با بیش از یک سال تجربه انفرادی از ۱۰ سال زندان درباره یکی از تجربیات خود درون سلول انفرادی می‌گوید:
«از روز اولی که من را به انفرادی انداختند من به این فکر بودم که حتما باید در اینجا یک جوانه سبز کنم. بعد‌ها یک شب خرما دادند. من هسته‌ها را ریختم توی آفتابه‌ام و بعد از دو هفته این هسته‌ها جوانه زد.
وقتی رفتم حمام درخواست داروی نظافت کردم. داروی نظافت درون کیسه بود. آن‌ها را خالی کردم و کیسه‌ها را در شورتم جاسازی کردم و به سلولم بردم.
هسته‌ها را در کیسه‌ها جا دادم. می‌دانستم که نگهبان نباید این‌ها را ببیند. برای همین هم ساعت دو نیمه شب بیدار می‌شدم. جوانه‌هایم را در می‌آوردم. این‌ها را زیر آب می‌گرفتم و می‌شستم و روی زمین می‌چیدم و به جوانه‌هایی نگاه می‌کردم که داشتند رشد می‌کردند.»

منیره برادران
منیره برادران زندانی سیاسی است با ۹ سال سابقه زندان در دهه ۶۰ خورشیدی. او شش ماه از این مدت را درون سلول‌های انفرادی بوده است.

خانم برادران با اشاره به اینکه «زندانی درون انفرادی باید بداند هیچ چیزی در بیرون انفرادی به او کمک نمی‌کند.» می‌گوید: «آدم باید خیلی برنامه‌ها برای خودش بگذارد. آن هم به اتکای فقط خودش. باید همه چیز را از خودت و در خودت انجام بدهی. باید سعی کنی یک نظم خاصی داشته باشی. به لغات انگلیسی که بلد هستی فکر کنی. به فیلم‌هایی که دیده‌ای فکر کنی. به کتاب‌هایی که خوانده‌ای فکر کنی. این تصاویر را مدام در ذهنت زنده کنی.»

هفته هاست که زندانی را نه برای هواخوری و نه برای بازجویی از سلول بیرون نیاورده‌اند. سرمای هوای داخل سلول و دیوارهای به هم فشرده انفرادی استخوان‌هایش را بیشتر به هم می‌فشارد. روح و جسم‌اش خسته شده.

مرتضی کاظمیان روزنامه نگاری است که در سال ۷۹ و ۸۸ مجموعا بیش از ۲۷۰ روز بازداشت شد. او بیش از ۱۹۰ روز از این مدت را در انفرادی بود.

مرتضی کاظمیان
​​آقای کاظمیان با اشاره به اینکه «اگر زندانی نتواند زمان داخل سلول را مدیریت کند، دچار بحران می‌شود.» می‌گوید: «اغلب متهمین در انفرادی ساعت ندارند و همه چیز با حوادث بیرونی و با ساعت نهار یا شام و یا ساعاتی که شما برای نماز احیانا خارج شوید. هماهنگ می‌شود و اگر شما برای این ساعات هم خارج نشوید طبیعتا گذراندن این زمان غریب‌تر می‌شود.»

این زندانی سیاسی همچنین می‌گوید: «اگر کسی نتواند این مسئله را مدیریت کند، پر کردن این زمان خودش تبدیل به یک بحران جدی می‌شود و ممکن است دچار یک جور کلافگی شدید شود»

مرتضی کاظمیان تاکید می‌کند: «این به هم ریختگی ذهنی را گاهی در سلول‌های مجاور در زمان بازداشتم در سال ۸۸ شاهد بودیم. به خصوص زندانی‌هایی که جوان‌تر بودند و سابقه انفرادی نداشتند و چطور به در و دیوار سلول می‌کوبیدند تا با نگهبان صحبت کنند. حتی درخواست بازجویی می‌کردند تا بتوانند بازجوی خودشان را ببینند.»

تقی رحمانی زندانی سیاسی که بیش از ۱۴ سال در سه دهه پس از انقلاب سال ۵۷ ایران، در زندان بوده و بیش از دو سال از این مدت را در سلول‌های انفرادی گذرانده است، معتقد است در انفرادی ، غلبه بر زمان مهم‌ترین مساله زندانی است.

آقای رحمانی می‌گوید: «در انفرادی دقیقه‌ها دیر می‌گذرد. ساعت‌ها زود می‌گذرد. روز‌ها زود می‌گذرد. هفته‌ها دیر می‌گذرد. ماه‌ها دیر می‌گذرد و سال‌ها زود می‌گذرد. یعنی واقعا یک فضای متناقضی است. به خصوص فکر گذراندن یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت به سراغت بیاید واقعا غیر قابل تحمل می‌شود.»

تقی رحمانی
​​​تقی رحمانی بر این نکته هم تاکید می‌کند که «اصل انفرادی وقت پر کردن، بر زمان غلبه پیدا کردن و آرامش یافتن است. چون به‌‌‌‌ همان میزانی که استرس شما بالا‌تر می‌رود، تحمل انفرادی هم سخت‌تر می‌شود.
بد‌ترین خاطرات عمر در سلول انفرادی به ذهن انسان می‌آید و به شدت فرد را آزار می‌دهد. اگر شما بتوانی زمان را در اختیار بگیری و وقتت را پر کنی شاید در انفرادی به دستاوردهای بسیار جالبی برسی.»

زندانی در گوشه سلول به فکر فرو رفته است. در آخرین بازجویی، بازجو به زندانی گفته بود درون سلول به گذشته خودت فکر کن ببین چه کارهای خطایی انجام داده‌ای؟

زندانی درون سلول ده‌ها بار گذشته خود را دوره می‌کند و پس از چند روز احساس می‌کند شخصیتش چند گانه شده و هر بار با یکی از شخصیت‌های خود در کشمکش درونی است.

فرج سرکوهی
​​فرج سرکوهی، نویسنده، با سابقه چندین سال زندان در قبل و بعد از انقلاب می‌گوید: «یکی از بلاهایی که انفرادی بر سر افراد می‌آورد این است که این‌ها شروع می‌کنند به تحلیل زندگی گذشته خودشان. این‌‌‌‌ همان چیزی است که بازجو همیشه می‌خواهد. وقتی این کار را می‌کنید شما هم مثل بازجو به جان خودتان افتاده‌اید و دارید خودتان را بازجویی می‌کنید.»

آقای سرکوهی تاکید می‌کند: «مهم‌ترین درخواستی که این‌ها از انفرادی دارند این است که با توجه به اینکه زندانی تنها هم هست به دام خودش بیافتد و وقتی به این نقطه رسید که خودش، خودش را محکوم کرد، آن وقت است که آن‌ها می‌آیند و یک هویت تازه به جای هویت سابقش می‌گذارند.»

فرج سرکوهی با تاکید بر اینکه شخصا این کار را نکرده می‌گوید: «می‌دانستم انفرادی جای مناسبی برای بررسی زندگی گذشته فرد نیست و این کار‌ها باید در شرایط مناسب و در بیرون از زندان انجام شود.»

آرش و کامیار علایی
​​کامیار و آرش علایی، دو برادری که مشاور سازمان بهداشت جهانی هستند و در زمینه ایدز و اعتیاد کار می‌کنند، در سال ۸۷ بازداشت شدند.

کامیار دو سال و نیم و آرش بیش از سه سال در زندان بود. آن‌ها ۶۳ روز در انفرادی بودند. البته کامیار شش ماه و آرش نیز هشت ماه با چند زندانی دیگر در سلول‌های شبه انفرادی به سر بردند.

کامیار علایی می‌گوید: «بازجو‌ها می‌خواهند فرد را در وضعیت انتظار نگه دارند. برای اینکه به خودمان بگوییم ما به اراده خودمان اینجا هستیم. حتی اگر در سلول هم باز بشود ما خودمان بیرون نمی‌رویم. در واقع وقتی خودت را آماده می‌کنی که من حداقل برای مدت دو ماه اینجا به سر می‌برم، هر روز انتظار برای شما ایجاد نمی‌شود.»

کامیار علایی تاکید دارد که «مساله سلول انفرادی یک روشی است که فشار به شما وارد شود. اگر شما بشکنید، باعث نمی‌شود که شما از انفرادی خارج شوید بلکه دستاویزی خواهد شد که انفرادی شما را طولانی‌تر کند.»

آرش علایی هم همانند برادرش کامیار از زاویه‌ای دیگر به درون انفرادی نگاه می‌کند و معتقد است انتظار بیرون آمدن از سلول، زندانی را به فرسایش می‌کشاند.

آرش علایی می‌گوید: «در سلول انفرادی آدم باید از پیش باخته نسبت به یک موضوع نباشد. سلول انفرادی پایان عمر نیست. سلول انفرادی با همه سختی‌ها و همه مشکلات روانی‌ای که برای فرد ایجاد می‌کند، باز هم تمام خواهد شد. انسان باید همواره نسبت به آینده‌اش امیدوار باشد ولی منتظر نباشد. منتظر اینکه چه روزی و یا چه ساعتی از آن سلول بیرون می‌آید نباشد. بلکه همیشه امیدوار باشد که این سلول و این زمان تمام خواهد شد.»

شکوفه سخی
​​شکوفه سخی زندانی سیاسی بود که در سال ۶۱ و هنگامی که هجده ساله بود، وارد زندان شد و تا سال ۶۹ زندان‌های مختلفی را تجربه کرد.

خانم سخی درباره شیوه مقاومت در سلول انفرادی می‌گوید: «در سلول انفرادی فقط شما منفرد نیستید. نپذیرفتن منفرد بودن این است که هر از گاهی و بعد از مدتی آدم خودش را با ذهنش از سلول بیرون بکشد و ببیند که آنجا، صد سلول کنار هم چیده شده و صد انسان در هرسلول نشسته‌اند و همه آن‌ها مثل خودش به یک دلیل خیلی مهم آنجا هستند و یک قدرتی دارند که تمام قدرت سیستم زندان دارد سعی می‌کند که آن قدرت را به شکل فرد فرد بشکند.»

شبانگاه زندانی به روی پتویش دراز می‌کشد چشمانش را می‌بند و سعی می‌کند قبل از خواب رویایی برای خود بسازد. رویایی بیرون از سلول انفرادی. رویایی برگشت به خانه.

زندانی با رویایی آزادی به خواب می‌رود.

====================
در بخش نهم  برنامه مستند رادیویی «انفرادی» شما را به درون سلول انفرادی می بریم تا زندانیان سیاسی سه دهه اخیر از تجربه خود درباره «شیوه مقاومت و تحمل سلول انفرادی» بگویند.

بازجویی تمام می‌شود. بازجو گوشه لباس زندانی را می‌گیرد و او را از راهرویی دراز عبور می‌دهد. زندانی در دلش خوشحال است که می‌تواند تا مسیر سلول‌اش چند قدمی راه برود.

بازجو، زندانی را به زندانبان تحویل می‌دهد. در سلول باز می‌شود و زندانبان می‌گوید: «برو تو». زندانی وارد سلول و در پشت سرش قفل می‌شود.

​​​​​تقی رحمانی زندانی سیاسی‌ای بود که بیش از ۱۴ سال در سه دهه پس از انقلاب سال ۵۷  در زندان بود. او بیش از دو سال از این مدت را در سلول‌های انفرادی گذرانده است.

تقی رحمانی با اشاره به این که «مهمترین مساله سلول انفرادی غلبه بر زمان است»، می گوید: « وارد انفرادی که می‌شوی در حقیقت باید وارد سخت‌ترین جای یک زندان بشوی. تحمل انفرادی بستگی به رعایت چند نکته دارد. در وهله اول میزان این تحمل به شخصیت انسان بستگی دارد. انسان‌های درون گرا، انسان‌های برون گرا، آنهایی که انگیزه و یا آرمان و هدفی را دنبال می‌کنند و یا آدم‌هایی که آرمانی ندارند.
ولی وقتی وارد انفرادی می‌شوی در حقیقت وارد دنیای درون می‌شوی. جایی که فکر می‌کنی دنیا به پایان رسیده و اینجا دیگر آخر دنیاست. باید قبول کنی که در یک شرایط غیر عادی قرار داری. منتها یک اصل وجود دارد. یا زندان بر تو غلبه پیدا می‌کند یا تو باید بر زندان غلبه کنی. یا تو زمان را به دست می‌آوری یا زمان تو را در دست می‌گیرد. از این رو مهم‌ترین مسئله انفرادی غلبه بر زمان است.»


مستند انفرادی، بخش نهم: مقاومت در سلول انفرادی

 


برای زندانی درون سلول انفرادی، دنیای خارج از سلول هر روز واقعیتش را بیشتر از دست می‌دهد. خیالات و اوهام به سراغش آمده و چراغ روشن بالای سرش عذابش می‌دهد.

فریدون نجفی آریا
​​فریدون نجفی آریا، زندانی سیاسی با ده سال سابقه زندان از سال ۶۰ تا ۷۰ خورشیدی، بیش از سه سال از این دوران را در انفرادی‌های گوهر دشت، قزل حصار و اوین به سر برده است.

این زندانی  بیش از دو سال و نیم، به طور پیوسته در انفرادی زندان قزل حصار بوده است.

فریدون نجفی آریا درباره تجربه طولانی خود در انفرادی می گوید : «اگر شب بتوانی در انفرادی بخوابی، در واقع از کابوس فرار کرده‌ای. زندگی را خیلی عادی‌تر می‌کند. من در روز چیزی حدود ۱۷ کیلومتر راه می‌رفتم. در انفرادی ساعت نظافت داشتیم و ساعت پارک که بعد از ظهر‌ها بود. یا روزهای تابستان که هوا خیلی گرم بود و مگس و پشه در سلول پر می‌شد ساعت پشه کشان و مگس کشان داشتیم.»

آقای نجفی آریا همچنین می گوید: «ساعت‌هایی بود که تلاش می‌کردیم با سلول‌های بغل تماس بگیریم. مثلا مسعود... نوه آقای طالقانی سلول روبروی سلول من بود. اون آن سوی سالن بود و من این سوی سالن و ما تماس دو طرف سالن را هم به هم وصل کرده بودیم. البته  در درازمدت اگر کسی بخواهد در انفرادی تحت فشار نباشد باید با برنامه ریزی در انفرادی زندگی کند.»

شایسته وطن دوست زندانی سیاسی بود. با ۱۸ سال سابقه زندان. او تجربه زندان‌های بندر انزلی، رشت، لاهیجان، گوهردشت و اوین را دارد.

او  بیش از دو سال از ۱۸ سال دوران زندان خود را درون سلول‌های انفرادی بوده و معتقد است برنامه نداشتن زندانی، درون انفرادی موجب از هم پاشیدگی زندانی می‌شود.

خانم وطن دوست می گوید: «در دوران بازجویی و بازداشت اولیه زندانی‌ها معمولا بیشتر بر اوضاع و احوال و شرایطی تمرکز می‌کنند که اتفاقی می‌خواهد بیافتد و حواس شان به اطراف شان هست . اما به هر حال زندانی برای خودش یک برنامه ریزی می‌کند. زیرا  زندانی خیلی بیشتر از مردم عادی که در بیرون زندان زندگی می‌کنند، با ساعت و زمان  در ارتباط است.»

هفته هاست که زندانی را نه برای بازجویی و نه برای هوا خوری از سلول بیرون نبرده اند. زندانی احساس می‌کند ذهنش دیگر به خوبی کار نمی‌کند. در گوشه سلول می‌نشیند و تصمیم می‌گیرد با تخیل از سلول بیرون بیاید.

رضا علیجانی
​​رضا علیجانی زندانی سیاسی که در کارنامه سیاسی‌اش هفت سال زندان ثبت شده است، او بیش از یک سال از این دوران را در انفرادی به سر برد که شش ماه آن به صورت پیوسته بود.

رضا علیجانی درباره شیوه مقاومت و تحمل سلول انفرادی می گوید: «انسان در انفرادی به لحاظ فیزیکی و به لحاظ ارتباطی بسیار محدود می‌شود. ولی ذهنش آزاد است و می‌تواند از سلول بیرون بیاید. در اینجاست که زندانی نباید مرعوب و مغلوب فضایی که برایش می‌سازند بشود. فضایی که می‌خواهد به او بگوید که تو مغلوب و مرعوب جهانی. تو تنهایی و هیچ کس به فکر تو نیست و ما قدرت بی کران هستیم.»

آقای علیجانی همچنین می گوید: «مرا در زندان عشرت آباد شب‌ها می‌بردند و هم برخورد فیزیکی می‌کردند و هم چیزهای دیگری می‌خواستند. وقتی که به سلول برمی گشتم هر چند که خسته بودم ولی در آن سلول سماع می‌کردم و یک انبساط خاطری به من دست می‌داد و می‌گفتم دیدید که نتوانستید. واین برای خودم تجربه بسیار آرامش بخشی بود.»

محمد نوری زاد، زندانی سیاسی است که پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ بازداشت و یک سال و نیم در زندان بود.  او ۶۸ روز در سلول‌های انفرادی زندان اوین بود و سه ماه به صورت تنها در سلول‌هایی بزرگ‌تر از سلول انفرادی در بند دو الف سپاه نگه داری می‌شد.

محمد نوری زاد
​​​محمد نوری زاد با اشاره به اینکه  تحمل انفرادی، به راهی که متهم طی کرده، بستگی دارد، می گوید: «جوانی که هیچ اعتقادی به خدا نداشت می‌گفت برای شما که به خدا باور دارید تحمل سلول‌های انفرادی بسیار راحت‌تر و آسان‌تر است تا ما.
ما فوقش ورزشی بکنیم. وگرنه شما روزه می‌گیرید، نماز می‌خوانید، عبادت می‌کنید، بهانه زیادی دارید تا پایداری کنید.
ولی من می‌خواهم بگویم این جور هم نیست. این مسئله به درستی راهی که متهم طی کرده است بستگی دارد. اگر فرد خودش را بی‌گناه بداند در سخت‌ترین لحظه‌ها می‌تواند شهد و شیرینی مقاومت را بچشد و پیروز بیرون بیاید.»

زندانی از بیرون سلولش صدای باز و بسته شدن درهای چند سلول را می‌شنود. از پشت در صدای زندانبان را می‌شنود که با تحکم می‌گوید: «چشم بندتون را بکشید پایین، سرتون رو هم بالا نیارید. دست روی شونه هم بذارید و راه بیفتید»

شکوفه سخی زندانی سیاسی بود که در سال ۶۱ و هنگامی که هجده ساله بود، وارد زندان شد و تا سال ۶۹ زندان‌های مختلفی را تجربه کرد. او بیش از یک سال و نیم در سلول انفرادی و نزدیک به ۹ ماه درون تابوت‌ها بود.

شکوفه سخی
​​خانم سخی می گوید : «کاری که زندان می‌کند این است که شما را از فضای تان جدا می‌کند. در مرحله اول شما را از فضای جامعه جدا می‌کند. بعد از آن شما را از بقیه زندانی‌ها جدا می‌کند و بعد حتی می‌تواند شما را از حس‌های پنچ گانه‌تان جدا کند.  در مقابل این، مقاومت فقط مقاومت منفی نیست که آدم فقط تحمل کند و منتظر باشه که این رنج یک روز تمام شود.»

شکوفه سخی تاکید می کند که «من مقاومت فعالانه را در انتظار پایان این شرایط نبودن می‌بینم. یعنی قبول کردن اینکه من اینجا هستم و من اینجا زندگی می‌کنم. سلول انفرادی را تبدیل به خانه کردن با هر گونه امکاناتی که داریم آنجا را تبدیل به جایی کنیم که من اینجا دارم زندگی می‌کنم و اینجا فضای من است. در این شرایط است که فضا با شما دوست خواهد شد به جای اینکه دشمنتان باشد.»

تقی رحمانی با بیش از ۱۴ سال سابقه زندان درباره شیوه مقاومت در سلول انفرادی می‌گوید: «سلول انفرادی را باید در دست گرفت و با امید به آن نگاه کرد. در انفرادی اگر سوار شرایط بشوی و آن را در دست بگیری، چیزهای جالبی هم دارد. از جمله تنظیم رابطه با نگهبان‌ها. باید با نگهبان‌ها به جنگ برنخیزی. یک سنتی در زندان هست که می‌گوید یک نگهبان خوب است یک نگهبان بد است. بستگی دارد که تو چطور با آن ارتباط برقرار کنی. دنیای راهرو انفرادی. اینکه چه کسی  می‌آید و چه کسی  می‌رود؟»

تقی رحمانی
​​تقی رحمانی با اشاره به اینکه «کوچک‌ترین صدا و کوچک‌ترین رفتار برایت مسئله است و توجه به آن‌ها می‌تواند دنیای جالبی باشد.» می گوید :« وقتی بر زمان غلبه کردی و انفرادی را در دست گرفتی آن وقت است که به نظر من زمان گاهی لذت بردن هم به تو دست می‌دهد و لحظاتی می‌آید که احساس آرامش شدید می‌کنی.
زمانی که در انفرادی به من یک چایی می‌دادند می‌شود گفت که نیم ساعتی در دنیای ذهنی خودم خوشحال و غرق و مست بودم. دلگرمی از این گرمای استکان چای در درونم می‌تابید. چون در انفرادی دهه ۶۰ فقط در شب‌های جمعه و شب‌های شنبه به زندانی انفرادی چایی می‌دادند.»

آقای رحمانی همچنین تاکید می کند: «در انفرادی باید با انگیزه و امید زندگی کرد. یک چیز را هم باید در نظر گرفت و آن اینکه آن لحظه آخر جهان نیست. بالاخره یک روز این در باز می‌شود و تو از این در بیرون می‌روی و‌‌ رها می‌شوی.»

زندانی نشسته در گوشه سلول و به دیوارهای سیمانی سلول نگاه می‌کند. لحظاتی بعد دست به کشف نوشته‌های روی دیوار سلول می‌زند. اکثرشان اسم افراد و تاریخ بازداشت شان است. تعدادی از اسم‌ها را می‌شناسد. روی یکی از دیوار‌ها نوشته شده: «به زندگی جدیدت لبخند بزن.» با دیدن این جمله لبخندی بر لب زندانی می‌نشیند.
در بخش «هشتم» برنامه مستند رادیویی «انفرادی» و در ادامه بخش قبلی شما را به «واحد مسکونی» می‌بریم



خرداد سال ۱۳۶۳- زندان قزل حصار

دختران و زنان مجاهد با اتهام‌های سیاسی بیش از یک سال است که در گوشه‌ای از زندان قزل حصار به نام واحد مسکونی، در شرایطی سخت‌تر از سلول انفرادی و تابوت‌ها قرار گرفته‌اند.
مینا انتظاری
​​مینا انتظاری، زندانی سیاسی دهه ۶۰ که هفت سال در زندان بود در این باره می‌گوید که گردانندگان واحد مسکونی با تشکیل این واحد می‌خواستند پیامی خاص را به زندانیان سیاسی، به ویژه زنان بدهند.

مینا انتظاری تاکید می کند که  « آن‌ها می‌خواستند یک رعب و وحشتی در میان همه زندانی‌ها بیاندازند که این ادامه ، بودن شما در زندان هاست و اگر نشکنید و نبرید، شکنجه‌های قبر و بد‌تر از آن، شکنجه‌گاه واحد مسکونی در انتظار شماست. »

این زندانی سیاسی در ادامه می افزاید : « طبعا پیامشان در هم شکستن زندانیان زن بود که به دنبال آن به سطح جامعه هم این پیام منتقل شود که اگر زنان وارد مبارزه بشوند و جلوی رژیم بایستند، سرانجامشان به زندان و شکستن زندانیان زن خواهد رسید.»
مینا انتظاری همچنین می گوید : « این‌ها در یک جای بسیار محدودی کنار همدیگر بودند و بازجو‌ها به طور بیست و چهار ساعته کنارشان زندگی می‌کردند. خوردنشان، خوابیدنشان، حمام کردنشان و هر حرکتی که می‌کردند و تمام کارهایی که اساس یک زندگی را تشکیل می‌دهد، زیر ذره بین و کنترل بود.
با کوچک‌ترین حرکتی که خلاف میل بازجو بود، کتک می‌خوردند، تحقیر می‌شدند و تنبیهات شدید بر آنان اعمال می‌شد.»
مستند انفرادی، بخش هشتم: بازگشت سیاه جامگان از واحد مسکونی
 


اسدالله لاجوردی، دادستان وقت انقلاب در‌‌ همان سال‌های ابتدایی دهه ۶۰، هدف اصلی دستگیری‌ها را فراهم کردن شرایط توبه زندانیان اعلام کرده بود.

اسدالله لاجوردی  گفته بود: « این محدوده‌هایی که برای متهمین فراهم می‌شود و این‌ها را از جامعه جدا می‌کنیم و در یک محدوده‌ای نگه شان می‌داریم، صرفا برای این است که آن ذهنیت و شرایطی که موجب شده بود که این‌ها به انحراف کشیده شوند، آن شرایط عوض شود. بنابراین وظیفه دادستانی است که شرایط توبه آن‌ها را فراهم کند.»

خانواده دختران و زنان زندانی در واحد مسکونی، ماههاست که از دختران خود بی‌خبرند و هیچ کس جوابگوی آن‌ها نیست.

خانواده زندانیان بار‌ها به دفتر آیت الله حسینعلی منتظری، قائم مقام وقت رهبر جمهوری اسلامی ایران، مراجعه و از او درخواست کمک می‌کنند تا وضعیت نامعلوم زندانیانشان مشخص شود.
تلاش‌های خانواده زندانیان سیاسی نتیجه می‌دهد و آیت الله منتظری هیاتی را روانه زندان‌ها می‌کند.

می‌نا انتظاری در این باره می گوید: « آن هیات که وارد زندان شد و بازدیدی که سر زده توسط گروه آقای منتظری از زندان‌ها انجام شد باعث شد که این‌ها را ببینند که چه رعب و وحشتی در آنجا ایجاد کرده‌اند و چه شکنجه گاههایی راه انداخته‌اند که حتی در بیرون نسبت به وجود آن‌ خبر نداشتند و مجبور شدند که آنجا را تعطیل کنند. والله برنامه آن‌ها گسترش آن شکنجه‌گاه‌ها و بخصوص واحد مسکونی بود.»

تیرماه ۱۳۶۳ - زندان قزل حصار

درهای بند عمومی باز می‌شود. تعدادی از زنان زندانی را بعد از ۱۴ ماه از واحد مسکونی برمی گردانند.
آنان با صورت‌هایی زرد و بیروح وارد می‌شوند. تمام آن‌ها چادر و لباس‌های سیاه پوشیده‌اند.
سودابه اردوان
​​​​​سودابه اردوان، زندانی سیاسی دهه ۶۰ با هشت سال سابقه زندان از مشاهدات خود هنگام بازگشت این دختران و زنان زندانی از « واحد مسکونی » می گوید: « زندانی احساس می‌کند در واحد مسکونی مثل کسی است که دارد از یک پرتگاه به پایین پرت می‌شود و کسی گوشه‌یی از لباسش را گرفته و نمی‌گذارد»

مینا انتظاری هم با اشاره به این که « وقتی این زنان به بند برگشتند، دیگر به هیچ کس اعتماد نداشتند و شخصیت دیگری شده بودند.» می گوید :«  این‌ها به همه چیز  بدبین بودند. به این دلیل که این‌ دختران و زنان جوان زندانی ، زیر فشار بازجویی بیست و چهار ساعته بودند. یعنی در کنار بازجو‌ها به مدت ۱۲ یا ۱۳ ماه زندگی کرده بودند.
کسانی که پروسه بازجویی را گذارنده‌اند می‌توانند بفهمند که این جمله یعنی چه؟  اینکه ماه‌ها با بازجو باشی. کاملا شخصیت آن‌ها در هم شکسته بود.»

زنان و دختران برگشته از واحد مسکونی با رنگ‌های پریده، هر کدام گوشه‌ای از سلول می‌نشینند.  روز‌ها می‌گذرد و آن‌ها با کسی سخن نمی‌گویند.

سودابه اردوان در گوشه یک سلول موهای یکی از هم بندی‌های خود را شانه می‌کند. یکی از دخترهایی که از واحد مسکونی برگشته، هراسان برمی خیزد و به سودابه نزدیک می‌شود و به خاطر این کار به او اعتراض می‌کند.

سودابه اردوان در این باره می گوید : « یکی روز من داشتم موهای بلند یکی از بچه‌ها را از پشت برایش می‌بافتم. یکی از بچه‌های برگشته از واحد مسکونی آمد کنارم و گفت که مگر نمی‌دانی کمک کردن به هم بندی قدغن است؟ و نباید کسی به کس دیگر کمک کند؟
وقتی به صورتش نگاه می‌کردم بیشتر از اینکه بخواهم از او متنفر باشم، دلم به حالش می‌سوخت که این دختر جوان زیبا تا این حد رنگ پریده و شکسته و داغان است.»

یاس و ناامیدی و افسردگی شدید، ترس از بازگو کردن آنچه که در طول ۱۴ ماه بر آن‌ها گذشته، حس بی‌اعتمادی به همه چیز ، در وجود این زنان سخت رخنه کرده است.

​مینا انتظاری در این زمینه می گوید : « می‌گوید برخی از زنانی که از واحد مسکونی برگشته‌اند دیگر نه تنها آن افراد شاداب و عادی سابق نبوده‌اند، بلکه دچار روان پریشی هم شده بودند
یکی از موردهایی که من به عینه دیدم ، خانم فرزانه ...  بود. دانشجو بود و تازه بچه‌اش را به دنیا آورده بود. زنی معمولی و سرحال و اهل مطالعه بود.
وقتی در سال ۶۳ او را از یک شکنجه‌گاه واحد مسکونی به زندان برگردانند، کاملا دچار شکست عصبی و جنون کامل بود. هیچ گونه اختیاری به لحاظ فکری، مغزی و فیزیکی بر خودش نداشت. ساعت‌ها سر پا و گاهی اوقات با یک پا می‌ایستاد و هیچ حرکتی نمی‌کرد.
با چادر و حجاب کامل. حتی ما دیدیم که روز‌ها غذا نمی‌خورد. دستشویی نمی‌رفت. حمام نمی‌رفت. به شکلی که نمی‌گذاشت هیچ کس به او نزدیک شود. به شکلی که دیگر نه خودش را می‌شناخت نه حتی بچه‌اش را می‌شناخت و نه خانواده‌اش را. و این شرایطش ادامه داشت تا سال ۷۰ که از زندان رفت.»

شکر محمدزاده زن دیگری است که از «واحد مسکونی» برگشته است. در بیشتر اوقات گوشه‌ای می‌نشیند و اشک می‌ریزد.

مینا انتظاری درباره شرایط روحی شکر محمد‌زاده می‌گوید: « وقتی از بند ما رفت خیلی سرحال و خوب بود. وقتی از واحد مسکونی به بند ما برگشت یک دختر درهم شکسته بود و نمی‌گفت که اساسا چه بر سرش گذشته است.
تا اینکه یکی از دوستانش وقتی به او نزدیک شد،  شکر در حالی که اشک می‌ریخته به او گفته است:« شما نمی‌دانید با ما چکار کردند. مرگ برای ما راحت‌تر بود. ما را خرد کردند. از ما دیگر چیزی نمانده است.»

گوشه گیری و سکوت کامل شکر محمدزاده موجب شده بود که برخی از زندانیان فکر کنند که او در واحد مسکونی بریده است.

اما سودابه اردوان که او را در زندان دیده بود،  با اشاره به اینکه  او هرگز در مقابل فشارهای واحد مسکونی نشکسته بود ، می گوید: « شکر وقتی که به بند برگشت هنوز هم آن اعتقادات خودش را داشت. ولی محیط چنان سرشار از رعب و وحشت بود که سعی می‌کرد مثل بقیه رفتار کند و کسی نفهمد که او هنوز هم می‌تواند خودش باشد و با افکار و اعتقادات خودش زندگی کند.  البته شکر هیچ وقت آزاد نشد و سال ۶۷ نیز اعدامش کردند.»

برای زنان و دخترانی که مجبور بودند در واحد مسکونی به مدت ۱۴ ماه با بازجو به سر ببرند، آثار روحی و روانی آن با خروج از واحد مسکونی تمام نمی‌شد. و آن درد‌ها و رنج‌ها حتی پس از سه دهه با روح و روان زندانی همچنان عجین شده است.
ایرج مصداقی
​​ایرج مصداقی، زندانی سیاسی دهه ۶۰ با ده سال سابقه زندان  که کتابی در همین زمینه به نام « دوزخ روی زمین » نوشته است ، درباره تجربیات یکی از این زنان زندانی می‌گوید: « هنوز هم بعد از ۲۷ سال وقتی خواب می‌بیند، بازجویش را به سن امروزش می‌بیند. نه به سن آن روز که در ذهن او بوده است.  یعنی بازجو درون خود این هست. همراه با او دارد پیر می‌شود، موهای سرش می‌ریزد و همراه با او دارد موهای سرش سفید می‌شود.»

نزدیک به سه دهه از برچیده شدن واحدهای مسکونی می‌گذرد. برخی از آن زنان و دختران جوان اعدام شده‌اند. تعدادی به خاطر فشارهای جسمی و روحی این واحد دیوانه شده‌اند و بسیاری دیگر در سکوت کامل به سر می‌برند. سکوتی که سالهاست ادامه دارد.

==================================================
در بخش «هفتم» مستند رادیویی «انفرادی» شما را به درون «واحد مسکونی» ‌ در دهه ۶۰ خورشیدی می‌بریم تا زندانیان سیاسی از وضعیت و شرایط دختران و زنان جوانی برای شما بگویند که ۱۴ ماه درون آن قرار داشتند

اردیبهشت سال ۱۳۶۲ - زندان گوهر دشت.

در سلول باز می‌شود. زندانی را با چند نفر دیگر سوار مینی بوس و به زندان قزل حصار منتقل می‌کنند. مینی بوس حامل دختران و زنان زندانی به زندان قزل حصار می‌رسد. پس از توقف مینی بوس ، زندانیان را با خشونت پیاده می‌کنند. آنان را به جای سلول به یک اتاق مسکونی می‌برند.

در واحد مسکونی ، زندانی ساعت ها  در حالی که چشم بند دارد سر پا ایستاده و حق نشستن ندارد. سکوت همه جا را فرا گرفته است.

زندانی لحظه‌ای روی زمین می‌نشیند اما به یک باره با لگد شدید یک بازجو به پایش بر می‌خیزد. بازجو با لحنی تند و خشن کنار گوش زندانی می‌گوید: « اینجا دیگه آخر خط ما و شماست. اینجا باید حساب پس بدید. کاری می‌کنیم که آرزوی مرگ کنید.»
ایرج مصداقی
​​ایرج مصداقی یک زندانی سیاسی بود با ۱۰ سال سابقه  زندان، از سال ۶۰ تا ۷۰ خورشیدی.
او در کتاب خود به نام «دوزخ روی زمین» می‌نویسد: دختران و زنان زندانی را در قزل حصار به یک سوئیت برده بودند که پیش‌تر برای استراحت پرسنل زندان از آن استفاده می‌شد.
آقای مصداقی می‌گوید: « کنارآن سالنی بزرگ‌تر بود که زندانیان را به آنجا منتقل کردند. آن هم در شرایطی غیر انسانی.»

ایرج مصداقی همچنین با اشاره به اینکه « افرادی را  که به واحد مسکونی بردند  قبلا غالبا شش ماه در زندان گوهردشت در سلول انفرادی بودند و از گوهردشت  بار دیگر به  زندان قزل حصار برگردانند. » تاکید می کند: « به مجرد اینکه برگشتند مورد ضرب و شتم شدید قرار گرفتند، بدون هیچ گونه توضیحی. بعد هم نزدیک به پنج شش روز این‌ها سر پا ایستادند. حتی نمی‌گذاشتند این‌ها بخوابند. حتی یک لحظه هم نمی‌توانستند بخوابند. نگهبان آنجا بود و اجازه نمی‌داد که این‌ها نزدیک به دیوار بشوند که دستشان را به دیوار بزنند.
بعد تا مدت‌ها اجازه می‌دادند این‌ها شیفتی بخوابند. یعنی از صبح تا شب باید بیدار می‌ماندی. فقط دو ساعت اجازه می‌دادند بخوابی. وقتی که خوابتان عمیق می‌شد با ضرب و شتم بلندتان می‌کردند. دوباره مجبور بودید سرپا بایستید.»
مستند انفرادی؛ بخش هفتم: واحد مسکونی، تجربه‌ای فرا‌تر از تابوت‌ها
 

ایرج مصداقی در ادامه با اشاره به فضای واحد مسکونی می افزاید : « بعد بازجویی‌ها شروع می‌شد. بازجویی که با ضرب و شتم است. با شدید‌ترین فشارهاست. دائما شما با چشم بندید. صبح، ظهر و شب ندارد. مدتهای مدیدی شما را می‌برند و سر کوچک‌ترین چیزی مورد بازجویی و ضرب و شتم قرار می‌دهند.
در بقیه موقعیت‌ها شما دائما با چشم بند هستید و رو به دیوار نشسته‌اید. بازجو‌ها را در کنارتان حس می‌کنید. دارند می‌روند و می‌آیند و‌‌ همان جا با شما زندگی می‌کنند.  مثل اینکه چند آدم وحشی را به جان شما در یک قفس انداخته باشند و شما راه فرار ندارید.

بعضی مواقع هست که من می‌دانم اگر من اطلاعاتم را بدهم این‌ها ولم می‌کنند. ولی در واحد مسکونی این گونه نبود. کسی که وارد واحد مسکونی می‌شد دیگر خروجی برایش نبود، حتی برای توابین.»

زندانیان در خاطرات خود از واحد مسکونی به عنوان گورستان زنده گان و یا قبرستان دختران یاد می‌کنند.
مینا انتظاری
​​مینا انتظاری، زندانی سیاسی دهه  ۶۰ خورشیدی ، که ۷ سال در زندان بود می‌گوید: « بسیاری از افرادی که به واحد مسکونی منتقل شدند، دخترانی جوان و سرزنده بودند که متهم به ایجاد تشکیلات در بند شده بودند.»
مینا انتظاری همچنین می گوید : « بچه‌هایی را که به واحد مسکونی بردند، غالبشان را می‌شناختم. با هم همبند بودیم و عمدتا افراد نوجوانی بودند که متوسط سنشان بین ۱۷ تا ۱۸ سال در زمان دستگیری بود. وغالبا در تظاهرات‌های خرداد سال ۶۰ دستگیر شده بودند. چند نفری هم بین آن‌ها بودند که بزرگ‌تر بودند یا فوقش دانشجوی سال اول و یا یکی دو پرستار و کارمند هم بین آن‌ها دیده می‌شد.»

در واحد مسکونی دختران و زنان زندانی حق تماس و گفت‌و‌گو با یکدیگر را ندارند. زندانیان در تمام ماه‌هایی که در آن محل نگهداری می‌شوند، در تنهایی کامل هستند و تمام حرکات آنان زیر نظر توابان و بازجویان قرار دارد.

ایرج مصداقی زندانی سیاسی نیز معتقد است فشار بر زندانیان در واحد مسکونی نه تنها با سلول انفرادی، بلکه با تابوت‌ها نیز قابل مقایسه نبود.

آقای مصداقی همچنین می گوید : « شش ماه بعد از راه افتادن واحد مسکونی در زندان قزل حصار، قبر و قیامت و تابوت‌ها راه اندازی شدند. از تجربیات واحد مسکونی به نوعی استفاده کردند.»

زندانی احساس می‌کند در واحد مسکونی مثل کسی است که دارد از یک پرتگاه به پایین پرت می‌شود و کسی گوشه یی از لباسش را گرفته و نمی‌گذارد. هر شب از اتاقی که زندانیان را مورد آزارهای جسمی قرار می‌دهند صدای نعره و ناله‌های دلخراش دوستان هم بند خود را می‌شنود.

زندانی می‌داند لحظاتی دیگر نوبت خودش فرا می‌رسد. فقط آرزو می‌کند بازجو امشب شلاق را به دست‌اش ندهد، تا دوست هم بندش را شلاق بزند. در دلش آرزوی مرگ می‌کند. اما می‌داند آرزوی مرگ در اینجا هم آرزوی محالی است.
سودابه اردوان
​​سودابه اردوان زندانی سیاسی دهه ۶۰ با هشت سال سابقه زندان درباره « واحد مسکونی » می گوید : «  شکنجه‌های مداوم و بی‌خوابی‌های چند روزه به این‌ها می‌دادند. وادارشان می‌کردند که همدیگر را اذیت کنند. وادارشان می‌کردند که بنشینند و اعتراف کنند که امروز چقدر به چیزهای بد فکر کرده‌اند.
یک نوع تفتیش فکری و عقیده و همه چیز به تمام معنا به شکل وحشیانه‌ای روی آن‌ها انجام می‌شد.  واحدهای مسکونی یکی از درازمدت‌ترین شکنجه‌هایی بود که در زندان قزل حصار بر روی زندانیان زن تحمیل کردند. »

سودابه اردوان همچنین تاکید می کند : « هنوز هم مساله واحد مسکونی ناگفته‌های بسیاری دارد. هنوز هم کسانی که مورد این شکنجه قرار گرفته‌اند بعد از گذشت این همه سال آمادگی صحبت کردن در این مورد را پیدا نکرده‌اند.
آنهایی که در داخل کشور هستند مسلم است که نمی‌توانند صحبت کنند و آنهایی که خارج از کشورند هنوز هم آمادگی صحبت کردن در این مورد را ندارند.»

واحد مسکونی زیر نظر مستقیم اسدالله لاجوردی، دادستان وقت انقلاب اداره می‌شد.
برخی از زندانیان معتقدند سلول‌های انفرادی نتوانست نقشه‌هایی او را برای شکستن برخی از زنان زندانی محقق کند، بنابراین به دنبال راهکاری دیگر همانند واحد مسکونی و تابوت‌ها رفت.

اسدالله لاجوردی در یکی از نشست های خبری خود با خبرنگاران  وعده عذاب جهنم را به متهمین دادگاه انقلاب داد او گفت : « آن کسانی که الان مجرمین دادگاه‌های انقلاب هستند و در رابطه با به انحراف کشاندن اذهان پاک جوانان ساده لوح ما هستند، اگر این‌ها دست از این اعمال خائنانه خود برندارند، فلهم عذاب الجهنم. این‌ها مستحق کیفرند و باید حتما کیفر شوند.»

در تمام چهارده ماه، دنیای دختران و زنان زندانی در واحد مسکونی، بازجویی‌های شبانه روزی شده بود  با سوال‌های پایان ناپذیر.
آزار جسمی و روحی زندانی با بی‌خوابی دادن‌های پی در پی، کتک زدن با کابل و مشت و لگد، سرپا نگه داشتن زندانی با چشم بند به مدت طولانی و رو به دیوار از اصول جدا نشدنی بازجویان در واحد مسکونی است.

مینا انتظاری زندانی سیاسی دهه ۶۰ خورشیدی با هفت سال سابقه زندان می گوید : « تا آنجایی که ما فهمیده‌ایم این‌ها در یک جای بسیار محدودی کنار همدیگر بودند و بازجو‌ها به طور ۲۴ ساعته کنارشان بودند.
خوردن و خوابیدنشان، هر حرکتی که می‌کردند، حمام رفتنشان، همه کارهایی که اساس زندگی یک فرد است زیر ذره بین و کنترل بوده است.
با کوچک‌ترین حرکتی که خلاف میل بازجو بوده این‌ها کتک می‌خوردند و تحقیر می‌شدند و تنبیه‌های شدید می‌شدند.»

سال ۱۳۶۳، زندان قزل حصار

واحد مسکونی را سکوت کامل فرا گرفته است . بازجو مثل همیشه با کفش کتانی بی‌سر و صدا وارد می‌شود. با کابل بر سر هر زندانی که بزند او اجازه دارد بخوابد.

کابل به شدت بر سر دختر جوان می‌خورد. زندانی دراز می‌کشد و چشمانش را بر هم می‌گذارد. بغضی گلویش را گرفته است. نزدیک چهارده  ماه است که در بی‌خبری مطلق به سر می‌برد و از خانواده‌اش هیچ خبری ندارد.
لحظه‌ای بعد پشه‌ای بر روی دستش می‌نشیند در حالی که خون دستش را می‌مکد بغضش به اشک تبدیل می‌شود.
این موجود اولین موجود زنده‌ای بود که پس از ماه‌ها در واحد مسکونی زندانبان یا زندانی نبود.

==========================================================
در بخش «ششم» مستند رادیویی «انفرادی» شما را در ادامه بخش قبلی به درون «تابوت»‌ها می‌بریم تا زندانیان از وضعیت و شرایط خود درون این تابوت‌ها بگویند.

سال ۱۳۶۳ – زندان قزل حصار

روزها تبدیل به چند هفته شده و هفته ها تبدیل به چند ماه.

حاج داود رحمانی رییس زندان قزل حصار همراه با زندانبانان  و توابان تلاش می کنند که فضا و سکوت حاکم بر  گورستان را در سالن ویژه تابوت ها، برای مردان و زنان زندانی بازسازی کنند.

قیامت، قبرها و یا همان تابوت ها، شکلی ساده با امکاناتی ابتدایی دارند. اما با کارکرد و درون مایه ای پیچیده!

زهره شیشه
​​زهره شیشه  چهار سال سابقه زندان در دهه ۶۰ خورشیدی را دارد که شش ماه از این دوران درون تابوت ها بوده است.

زهره شیشه درباره تابوت ها می گوید : «یک فرد خودش را در بدترین شرایط می بیند. ارتباطش با دنیای بیرون کاملا قطع است. از خانواده و بستگانش هیچ خبری ندارد. از آن طرف هم خانواده از زندانی هیچ اطلاعی ندارند. رییس زندان هر روز می آمد و این را بازگو می کرد که شما گمشده هستید. هیچ کس  از شما خبر ندارد و شما در واقع مردگانی هستید که فراموش شده اید.»

زهره شیشه با اشاره به اینکه هیچ صدایی در تابوت ها  نمی آمد می گوید: «تنها صدایی که می آمد صدای تبلیغاتی بود که از سوی رییس زندان در فضا پخش می شد. و همچنین بیشتر، اعتراف هایی بود که پخش می شد و افراد را تحت یک فشار روانی قرار می داد. از هیچ رویداد خارج از زندان به طور واقعی اطلاع نداشتیم. حتی از زندانیانی که در همان اطراف در این تابوت ها نشسته بودند هم ما اطلاعی نداشتیم.»

وی می افزاید: «این مسئله یک زندانی را در بدترین شرایط قرار می داد. فقط افرادی می توانستند این شرایط را تحمل کنند که ایمان خیلی شدیدی داشتند و اعتقاد داشتند که این شکنجه ها یک روزی به پایان می رسد و تعدادشان بسیار بسیار اندک بود.»

مستند انفرادی؛ بخش ششم: تابوت‌ها، مجازاتی بین مرگ و زندگی
 


وضعیت جسمی ات روزبه روز بدتر می شود. دچار ضعف عضلانی شدیدی شده ای. عضلات کمر و گردنت شدیدا درد می کند. در اینجا یا در مقابل این دردهای جسمانی و روانی مقاومت می کنی و یا به صف بریدگان و توابین می پیوندی، حد و وسطی ندارد یا مرگ یا زندگی.

شکوفه سخی، زندانی سیاسی با هشت سال سابقه زندان که ۹ ماه آن درون تابوت ها بوده است، می گوید: می خواستند زندانی یادش برود که حتی کنار او زندانی دیگری نشسته است.

شکوفه سخی در سال ۱۳۹۱
​​​​​​شکوفه سخی: اگر ناخودآگاه مفصل های انگشت ات را می شکستی همین را گزارش می دادند و یا خود تواب می آمد و کتک ات می زد. به این عنوان که با شکستن انگشت ات داشتی پیغام می فرستادی برای زندانی دیگر. مهم این بود که زندانی کم کم فراموش کند که یک نفر دیگر بغل دستش نشسته است. با یک سرفه اگر سرفه می کردیم می گفتند باید اجازه بگیری. چون اگر سرفه می کردی می گفتند داشته ای خبر می دادی به یک زندانی دیگر که من هنوز وجود دارم و هنوز اینجا نشسته ام.»

شکوفه سخی همچنین می گوید: «وقتی که در تابوت ها می خوابیدی و دراز می کشیدی باید همیشه در طول ۲۴ ساعت چشم بند به چشم ات بود و مدام ما را سر چشم بند اذیت می کردند.
شکوفه سخی چند روز پس از آزادی در سال ۶۹
​​چشم بعضی زندانی ها زیر چشم بند عفونت می کرد چون برای مدت های طولانی این چشم بند را به چشم داشتند. اذیت می کردند و می آمدند دو لایه چشم بند می بستند، سه لایه چشم بند می بستند. اگر زیر پتو خوابیده بودی نصف شبی به طور ناگهانی می آمدند پتو را از رویت برمی داشتند ببینند آیا چشم بند هنوز روی چشم ات هست یا نه».

زندانبانان می خواهند  زندانی درون تابوت ها را به انسانی مسخ شده تبدیل کنند. جسم اش را تنها آزار نمی دهند بلکه می خواهند روح و روانش را نیز می خواهند  تسخیرکنند. 

زهره شیشه زندانی سیاسی با چهار سال سابقه زندان که شش ماه آن درون تابوت ها بوده می گوید: «شکنجه های روزانه ای بود که رییس زندان هر روز وارد می شد و بر اساس گزارشی که پاسدارها یا توابین داده بودند، بعضی افراد را جدا می کرد و می بردند بیرون و یا در همان قسمت او را مورد شکنجه قرار می دادند. بعضی وقتها هم از کابل استفاده می کردند. جای این شکنجه ها بسیار دردناک بود و  افراد حتی حق این را نداشتند که ناله کنند و به همین دلیل این انزوای کامل باعث می شد که فرد از لحاظ جسمانی هم خیلی تحت فشار شدید قرار گیرد.»

یکی از تجربیات شکوفه سخی از درون تابوت ها، زمانی بود که به خاطر فشارهای روانی، دیگر قادر نبود چهره ای از فرزند و مادرش را در ذهن خود  تجسم کند.

شکوفه سخی: مقاومت کردن در آنجا سخت تر از مقاومت کردن در سلول انفرادی و در زندان عمومی است و به همین دلیل هم شاید چون من توانستم در آنجا از بین نروم در واقع ساخته شدم. فشاری که آنجا به من آورد و حس خطری که آنجا کردم زمانی بود که چند ماه به شکل منفی مقاومت می کردم. یعنی در حال تحمل آنجا بودم تا اینکه به طور فعالانه به مقاومت بپردازم. در این شرایط بود که ناگهان متوجه شدم من دارم از درون خالی می شوم.»

شکوفه در ادامه می گوید: چیزی که مرا تکان داد این بود که در یک زمان حس کردم من هیچ تصویری نه از فرزندم و نه از مادرم دارم. منفرد شدن من به شکلی درآمده بود که دیگر حتی قدرت تخیل چهره عزیزانم را نداشتم. این تکان بسیار سختی بود برایم. از همان جا باعث شد که شروع به پروراندن ذهنم کنم و فعالانه به لحاظ ذهنی با آنچه که داشت در آنجا برایم اتفاق می افتاد درگیر بشوم. این مسئله باعث شد که بتوانم مقاومت کنم و بتوانم سالم از آنجا خارج شوم.»

شهرنوش پارسی پور
​​شهرنوش پارسی پور، نویسنده ای است که یک ماه از دوران پنج سال زندان خود را در دهه ۶۰ خورشیدی درون تابوت ها گذراند.

او درباره شرایط خود و دوستانش می گوید: «وقتی در بند بودم می دیدم افرادی می آیند که من قبلا دیده بودم شان و الان که می دیدم شان خیلی لاغر شده اند. یکی از آنها قبل از آن دختر چاقی بود و وقتی او را دیدم آن قدر لاغر شده بود که من فکر کردم شاید اینها را به جایی شبیه به آشویتس برده اند.»

شهرنوش پارسی پور اضافه می کند: «وقتی مرا برای مجازات به این تابوت ها بردند، وقتی برگشتم دیدم که همه با تعجب به من نگاه می کنند و یکی از دوستانم آمد و گفت که تو آن قدر لاغر شده ای که انگار در این مدت هیچ غذایی نخورده ای.»

فشارهای روحی و جسمی، پخش مداوم صدای نوحه و قران در کنار پخش سخنرانی های ایدئولوژیک که از بلندگوها پخش می شد، تحقیر مداوم و ایزوله شدن کامل، شرایطی را فراهم آورده بود که زهره شیشه با شش ماه  تحمل این تابوت ها می گوید که توصیف آن شرایط، نفس انسان را بند  می آورد.

زهره شیشه: من فکر می کنم آن قدر این جریان عمیق و شدید بود که اصلا این حرف هایی که الان می زنم نمی تواند احساس آن روزها را شرح بدهد. خیلی وحشتناک بود. کافی است یک نفر با خودش فکر کند که دو ماه، شش ماه یا هشت ماه به طور چشم بسته در یک جای تاریک بدون هیچ ارتباطی با دنیای بیرون قرار گرفته است. من فکر می کنم هر کسی به این شرایط یک دقیقه فکر کند نفس اش بند می آید دیگر احتیاجی نیست شما چیزی بگویید.
ولی در کوتاه مدت اینها خیلی افراد را از بین بردند. یعنی از لحاظ روانی، بسیاری روان شان در آن روزها به کلی پاک شد. »

بیشترین زمانی که  برخی از زندانیان دهه ۶۰ خورشیدی تابوت ها را تحمل کردند، نزدیک به ۹ ماه بود که شکوفه سخی هنگامی که ۱۹ ساله بود آن را تجربه کرد.

او از احساس  خود از این تجربه تلخ می گوید: «من این را با خودم دارم، حس اینکه داری از درون تهی می شوی. کاملا این حس را از درونت تجربه می کنی. این حس که مرزت با دیوانگی خیلی ناچیز است و هر لحظه که وا بدهی ممکن است که کاملا از دست بروی و دیوانه بشوی.»

شکوفه سخی می افزاید: «حس اینکه مدام کرکس ها بالای سرت دور می زنند و منتظرنند که یک لحظه پای تان بلغزد و آنها به تو آسیب برسانند.
و حتی حس اینکه باز هم می توانی با همه اینها مچ بیندازی و مقاومت کنی. و باز هم از دل آن زنده بیرون بیایی. همه اینها هنوز هم با من زنده است.»

تیر ماه ۱۳۶۳ – زندان قزل حصار

هیاتی از سوی آیت الله حسینعلی منتظری، قائم مقام وقت رهبر جمهوری اسلامی ایران از زندان ها بازدید می کند. پس از گزارش این هیات دستور برچیده شدن تابوت ها صادر می شود.

زندانبان کنار زندانی می ایستاد و می گوید: «چشم بندت را بده»، لحظه ای سکوت می شود. زندانی چشم بندش را برمی دارد. چشمانش به نور عادت ندارد. او حالا می تواند تمام هم بندی های کناری اش را ببیند. قطره های اشک از صورتش سرازیر می شود.​​

=======================================
مستند انفرادی؛ بخش پنجم: تابوت‌ها تجربه‌ای فراتر از سلول انفرادی
زندانیان سیاسی که روح و جسمشان با دیوارهای بهم فشرده سلول‌ها مبارزه می‌کرد تا بتوانند فضای کوچک انفرادی‌ها و یا مکان‌هایی شبیه به قبر را تحمل کنند.
در بخش پنجم مستند رادیویی انفرادی این بار شما را به درون قبر و قیامت و یا‌‌‌ همان تابوت‌ها در دهه ۶۰ خورشیدی می‌بریم.  این زندانیان سیاسی می گویند تابوت ها تجربه ای فرا‌تر از سلول انفرادی بود.


صدای خش خش بلندگو به گوش می‌رسد، لحظه‌ای سکوت بود و انتظار..
 زندانیان از بلندگو صدایی را می‌شنوند: «اسامی که خوانده می‌شود با کلیه وسایل برای انتقال آماده باشید.»
 همهمه‌ای فضای بند هشت زندان اوین را فرا می‌گیرد. ساعتی نمی‌گذرد که درهای بند برای انتقال باز می‌شود.
زندانیان زن سیاسی از اتوبوس که پیاده می‌شوند خود را در زندان قزل حصار می‌بینند. مردی با هیکلی درشت که او را حاج داود صدا می‌کنند جلو می‌آید و با صدایی تمسخر آمیز می‌گوید: «می‌خوام کارتون رو یکسره کنم. براتون اختراعی کرده‌ام که به مغز هیچ کس نمی‌رسه!»

دستگاه، جعبه، قبر، قیامت و یا تابوت، نام‌هایی هستند که زندانیان بر اختراع حاج داود رحمانی رئیس زندان قزل حصار در سال ۱۳۶۲ گذاشته بودند.
دوماه قبل از اینکه برخی از این زنان زندانی را وارد این تابوت‌ها کنند آنان را در وضعیتی برزخی قرار دادند.
مستند انفرادی؛ بخش پنجم: تابوت‌ها تجربه‌ای فراتر از سلول انفرادی
 

منیره برادران، زندانی سیاسی با ۹ سال سابقه زندان در دهه ۶۰ خورشیدی در این باره می‌گوید: «قبل از آنکه ما را ببرند و در آن جعبه‌ها بنشانند. ما را حدود دو ماه به یک جایی برده بودند که مخفی بود. ما نمی‌دانستیم کجا هستیم. فقط می‌دانستیم که در قزل حصاریم. ملاقات‌هامان قطع شده بود و هیچ تماسی با بیرون نداشتیم و بدون اغراق در مورد غذا بگویم که مثلا یه قاشق غذا برای یک وعده نهار می‌دادند.
یک دیس غذا برای حدود ۴۰ نفر زندانی می‌آوردند و همگی ما بسیار ضعیف شده بودیم. بعد ما را بردند در جعبه‌ها و با لگد و ضرب و شتم ما را آنجا نشاندند.»
شکوفه سخی چند روز پس از آزادی از زندان در سال ۶۹/ برای دیدن عکس کامل دو بار کلیک کنید
​​شکوفه سخی در سال ۱۳۶۱ هنگامی که ۱۸ ساله بود بخاطر هواداری از یک گروه سیاسی بازداشت شد و تا سال ۱۳۶۹ در زندان بود. او نزدیک به دو سال از هشت سال زندان خود را در سلول انفرادی گذراند. اما خانم سخی تجربه‌ای تلخ‌تر و فرا‌تر از سلول انفرادی دارد: تابوت‌ها.

شکوفه سخی در این باره می‌گوید: «حاج داوود ابتکار به خرج می‌دهد. تخته‌های چوبی را برمی دارد و روی زمین تعبیه می‌کند و در یک اتاق بزرگ در کنار دیوار یک محفظه درست می‌کند. که یک ضلعش دیوار است، دو تا ضلع دیگرش تخته‌های چوبی است در ابعاد بین ۹۰ سانتی متر تا دو متر است و ضلع چهارم که پشت زندانی است باز است و رو به فضای درونی اتاق است. هیچ تختی هم وجود ندارد.»
عکس تازه‌ای از شکوفه سخی در سال ۹۱
​​شکوفه سخی درباره ویژگی‌های دیگر این تابوت‌ها می‌گوید: «فضای میانی بین این دو تخته حدود نیم متر یا شاید کمی بیشتر یا کمتر است، به اندازه‌ای که زانو‌ها و آرنج‌های زندانی به این دو تخته دو طرف برخورد نکند.
زندانی را وسط این دو تخته رو به دیوار با چشم بند و چادر می‌نشاندند. به این شکل که برای ممانعت از اینکه زندانی بتواند با زندانی بغل دستی‌اش تماس بگیرد، یکی رو به دیوار می‌نشیند، محفظه بغلی رو به دیوار ولی در انتهای این تخته‌ها با فاصله از دیوار می‌نشیند.
به این شکل که اگر شما از بالا نگاه کنید زنهای زندانی به شکل زیگزاگی یکی نزدیک به دیوار و رو به دیوار و دیگری دور‌تر از دیوار با چادر و چشم بند نشسته‌اند.»

زندانی را با تحکم و خشونت درون تابوت می‌نشانند. روز‌ها و هفته‌ها و حتی ماه‌ها می‌گذرد و او زنده به گور شدن خود را می‌بیند.
نشسته با چادر و چشم بند، حق نداری کلمه‌ای حرف بزنی، حتی نمی‌توانی بخندی و گریه کنی، تمامی احساسات و غرایزت به زنجیر کشیده شده. حق شنوایی، حق بینایی، حق خوابیدن، حق خوردن، حق ایستادن، حق راه رفتن، و همه اینهاست که قیامت و یا تابوت‌ها را متفاوت از سلول انفرادی می‌کند.
منیره برادران
​​منیره برادران با تجربه چند هفته تابوت‌ها در دهه ۶۰ در این باره می‌گوید: «اصلا این تابوت‌ها قابل مقایسه با سلول انفرادی نیست. سلول انفرادی درآن شرایط مثل یک هتل لوکس است.
یعنی درست است که در سلول انفرادی با آن دریچه کنترل می‌شود ولی بالاخره زندانی چهارچوب خودش را دارد. می‌تواند نرمش کند. می‌تواند زمزمه کند، راه برود.
درآن جعبه‌ها یا تابوت‌ها هیچ خبری از این امکانات نبود یعنی تمام رابطه تو با دنیای بیرون قطع است.»

یک سال از زمانی که شکوفه سخی به زندان افتاد، می‌گذشت. او را در سال ۱۳۶۲ و هنگامی که تنها ۱۹ سال بیشتر نداشت درون تابوت‌ها نشاندند. آن هم نه برای تنها چند هفته، بلکه بالا‌ترین حد آن، یعنی نزدیک به نه ماه.

شکوفه سخی در این باره می‌گوید: «تمام مدتی که در این تابوت‌ها هستی، نه تنها شما را از جمع جدا کرده‌اند، و به عنوان یک انسان منفردتان کرده‌اند، بلکه برای اینکه محدودیت برای تمام حواس پنجگانه‌تان هم قائل شده‌اند در یک شرایط بسیار فرسایشی قرار می‌گیرید که روح و وجودتان کم کم از هم می‌پاشد.
شما تصور کنید که اگر در یک قابلمه غذایتان را در طول مدت یکساعت می‌پزید‌‌‌ همان غذا را در مایکروویو در طول ده دقیقه می‌پزید.»

خانم سخی تاکید می‌کند: «تفاوت تابوت و سلول انفرادی هم همین است که سریع‌تر در تابوت‌ها انسان را بشکنند و از درون خالی‌اش کنند.»

گردانندگان تابوت‌ها می‌خواهند زندانی نقطه پایانی برای درد‌ها، رنج‌ها و مصیبتی که در آن قرار گرفته نیابد.
درد و رنجی توام برای روح و جسم. جسم زندانی باید به اندازه جعبه کوچکی که در آن نشسته محدود و محدود‌تر شود.
شهرنوش پارسی پور
​​​​شهرنوش پارسی‌پور هم یک نویسنده است و از سال ۱۳۶۰، نزدیک به ۵ سال در زندان بود. او را نیز بیش از یک ماه به درون تابوت‌ها بردند.
شهرنوش پارسی درباره تجربه خود از این تابوت‌ها می‌گوید: «چون در آنجا حرف نمی‌زنی و ذهن انسان به طور معمول مجبور به حرف زدن است، یک جور حالت روانی برایت پیش می‌آید. به طور مثال یک شب حالتی بین گریه و خنده مرا گرفته بود که نمی‌توانستم بی‌اختیار خودم را کنترل کنم.  ولی در مورد دیگران خبر دارم که به شدت با این کار سقوط کردند و می‌آمدند و جلوی جمع اعتراف می‌کردند. کسانی این کار را می‌کردند که من برایشان احترام قائل بودم. اما می‌آمدند و نه اینکه مثل تواب‌ها دیگران را متهم کنند، بلکه خودشان را متهم می‌کردند که «من آدم بدی هستم. بدبختم. بیچاره‌ام» و از این جور حرف‌ها می‌زدند.»

در حالی که بی‌حرکت با دردی وحشتناک همراه با چشم بند و چادر درون تابوت نشسته‌ای. صدای یکی از دوستانت را از بلندگو می‌شنوی که تا دیروز مقاومتش برای همه زندانیان قابل تحسین بود ولی مدت‌ها بود که شکسته و مچاله شده بود. او درون تابوت‌ها، برید. و حالا دارد با گریه علیه خودش سخن می‌گوید و ابراز پشیمانی و بخشش می‌کند.

شکوفه سخی با وجود آنکه طولانی‌ترین مدت تابوت‌ها، یعنی نزدیک به ۹ ماه را گذرانده بود، اما زیر فشار دردهای جسمی و روانی تابوت‌ها مقاومت کرد و نشکست.

شکوفه سخی می‌گوید: «این برای من خیلی مهم بود که از زیر چشم بند به دستم نگاه کنم و ببینم که آیا هنوز هم خودم را می‌شناسم؟
یا آن کسی که من می‌شناسم و آنجا حضور دارد آیا‌‌‌ همان کسی است که من با او به آنجا آمدم یا کس دیگری است که شکنجه گر‌ها می‌خواهند او را بسازند؟ این باعث می‌شد که من بتوانم آنجا خودم را حفظ کنم و جلوی ضربه را بگیرم.»

خانم سخی در ادامه همچنین می‌گوید: «شما وقتی آنجا نشسته‌اید دچار شک زیاد می‌شوید. تحمل کردن سخت است. درد زیاد است و شما مدام می‌شنوید که دیگران و دوستانتان از این محفظه‌های کنار دستتان بلند می‌شوند، می‌روند و تقاضای عفو و بخشش می‌کنند. گریه و زاری می‌کنند و می‌شکنند. صدای شکستنشان را می‌شنوی و حس می‌کنی.»

شکوفه تاکید دارد: «برای من همیشه یک چیز غیر قابل حل بود. و آن هم این بود که چگونه می‌شود یک سیستمی ادعای حقانیت بکند وقتی با چنین شدت و حدتی به وجود انسان حمله می‌کند؟ پس فکر می‌کردم من اگر بشکنم از زور ترس و تسلیم است نه از زور حق.
اگر قبولش کنم دیگر نمی‌توانم برای خودم توجیه‌اش کنم که حق است. چون حق با درد و شکنجه هرگز همراه نیست. این دو تا را من هیچ وقت نتوانستم با خودم هماهنگ کنم.»

حاج داود رحمانی رئیس زندان قزل حصار بالای سر زندانی می‌ایستد. با صدای تمسخرآمیزی می‌گوید: «قیافه‌ات مثل اسکلت مرده شده، هر وقت توبه کردی و پشت بلندگو اعتراف کردی، از این تابوت خارج می‌شوی.»

===================================================
در چهارمين  بخش از برنامه مستند راديويی «انفرادی»، شما را به درون سلول‌های انفرادی در دهه ۶۰ خورشيدی می برم که درون سلول های معروف به بند تنبيهی مجرد  بيش از بيست نفر را زندانی می کردند.

همه زندانيان  تازه وارد به زندان قزل حصار رو به ديوار، به صف می شوند. زندانبانان به کمک توابان، به دقت تمام وسايل زندانيان را بازرسی می کنند. يکی از زندانيان را از جمع جدا و به سمت سلول می برند. او را  داخل سلول  انفرادی می اندازند و در پشت سرش قفل می شود.
زندانی خود را داخل سلولی چهار متر مربعی می بيند. چيزی حدود دو متر و نيم در يک متر و شصت سانتی متر. داخل سلول  يک تخت سه طبقه وجود دارد. زندانی  روی تخت دراز می کشد، لحظه ای نمی گذرد که در باز می شود  و  ۱۰ زندانی ديگر وارد می شوند.

زندانيان در فکر اين هستند که ۱۱ نفر چگونه می توانند در اين سلول کوچک  دراز بکشند؟ در بار ديگر باز می شود و ۱۲نفر ديگر را به داخل سلول می اندازند. حالا ظرفيت سلول چهار متر مربعی به ۲۳ نفر رسيده است   بار ديگر در باز می شود و  باز هم  چند زندانی ديگر را وارد سلول می کنند.

«زهره شيشه» يک زندانی  سياسی بود. از سال ۶۰ تا سال ۶۴ را زندان  به سر برد. او نزديک به پنج ماه سلول های مجرد تنبيهی را تجربه کرده است.

زهره شيشه درباره اين سلول ها می گويد: «اين نوع سلول ها سلول های خيلی کوچکی بودند که تعداد بسيار زيادی زندانی در آن بوديم. بين ۲۳ تا ۲۶ نفر که اين تعداد متغير بود. اين سلول در بسته بود و يک پنجره داشت. پنجره سلول ما در اين بند به طرف بند مردان باز می شد که آن را بسته بودند و جای تنفس نداشتيم».
سلول های انفرادی با بيش از ۲۰ زندانی
 


زهره شيشه با اشاره به اينکه شکل خوابيدن زندانیان خيلی مشکل بوده است می گوید: «در اين سلول ها سه تخت روی هم بود. آن جور که برنامه ريزی کرده بوديم که بتوانيم توی سلول ها باقی بمانيم و زنده باشيم، اين بود که برنامه ريزی کرده بوديم که در هر طبقه پنج نفر را جا بدهيم. پنج نفری که سر و پايشان در جهت مخالف هم قرار داشت يعنی سه نفر از آنها سرشان به يک سمت بود و دو نفر ديگر به سمت مخالف».
​​​​
زهره شيشه در ادامه می گويد: «تعدادی ديگری از زندانيان  زير تخت نشسته بودند و سرشان بيرون بود و پاهای شان را زير تخت جا داده بودند. چهار يا پنج نفر هم زير تخت به  سمت ديگر خوابيده بودند و تعدادی هم که جای خواب نداشتند چيزی حدود پنج يا شش نفر، دم در سلول که دری ميله ای بود می نشستند و به نوبت سعی می کرديم که جای خواب مان را عوض کنيم».

خانم شيشه می افزايد: «در آن شرايط هر کدام از کسانی که توانسته بودند چند ساعتی روی تخت باشند، جای شان را با پايينی ها عوض می کردند و به اين ترتيب می توانستيم در مدت شبانه روز برنامه ريزی کنيم که هر کسی در طول مدت شبانه روز چند ساعتی را بخوابند».

محمد ملکی، اولين ریيس دانشگاه تهران در ابتدای انقلاب بود. او در دهه های ۶۰، ۷۰ و ۸۰ خورشيدی بارها به زندان افتاد، اما پنج سال زندان او بين سال های ۶۰ تا ۶۵ خورشيدی با سختی های بيشتری همراه بود.
​​محمد ملکی نيز  تجربه چندين هفته سلول های انفرادی و مجرد را با تعداد زيادی زندانی دارد.
محمد ملکی: درون بند هفت سلول های کوچکی وجود دارد که تنها يک تخت سه طبقه در آن قرار دارد. يعنی حدود يک متر عرض تخت است و چيزی حدود ۴۰ يا ۵۰ سانتی متر هم فضا برای عبور و مرور است و طول تخت ها هم به اندازه دو متر است. وقتی مرا به بند هفت فرستادند آن قدر شلوغ بود و زندانی زياد بود که گاهی بين ۲۰ تا ۲۵ و حتی گاهی تا ۳۰ نفر را در حقيقت در اين سلول ها با فشار می چپاندند. در سلول هايی که فضای آنها وحشتناک بود. روی تخت ها بچه ها طولی نمی خوابيدند بلکه عرضی می خوابيدند. يعنی سرشان روی تخت بود و پايشان روی ديوار و روی هر طبقه پنج يا شش نفر خودشان را جا می دادند. و يک عده هم روی زمين چمباتمه زده بودند به شکلی که وقتی در را باز می کردند بچه ها با فشار می ريختند بيرون بی هوا.
شرايط وحشتناکی بود.»

يک ماه زندان با  ۳۵ زندانی در سلول های چهار متر مربعی، تجربه ديگری است که زهرا متينی با پنج سال سابقه زندان در دهه ۶۰ خورشيدی دارد.

راضیه متينی درباره تجربه خود از اين سلول ها می گويد: «در ارديبهشت سال ۶۱ مسئول زندان قزل حصار - حاج داوود رحمانی-  يک روز وارد زندان شد و هفتاد نفر از ما را برای تنبيه به بند چهار مجرد برد. در آنجا هفتاد نفر را در دو سلول کوچک که تقريبا دو و نيم در يک و نيم بود جا دادند و در سلول ها را بستند. برای اولين بار در بند چهار مجرد در سلول ها بسته شد و ما به مدت دو هفته در اين سلول ها به شکل دربسته نگهداری می شديم و فقط برای رفتن به توالت بيرون می آمديم. شرايط خيلی سختی بود و اول کار واقعا نفس کشيدن برای بچه ها مشکل بود. تلاش می کرديم تا به آنهايی که شرايط بدتری از نظر سلامتی دارند کمک کنيم تا شرايط آنها مقداری راحت تر باشد».

زندانی سياسی در بندهای مجرد تنبيهی را ماه ها برای هوا خوری به بيرون از سلول نمی آوردند. زندانی را تنها سه بار در طول روز بيرون می آورند آن هم  برای دستشويی رفتن.

مينا انتظاری که بين سال های ۶۰ تا ۶۷ در زندان بوده است، درباره مشاهدات خود از شيوه تحمل  اين سلول های بسيار کوچک و شيوه خوابيدن درآن می گويد: «وقتی توی دوره های مختلفی تنبيه می شديم در اين سلول ها بسته می شد. تصور کنيد بين ۲۰ تا ۲۵ نفر بايد در اين سلول که فقط يک تخت سه طبقه داشت، خودشان را جا می دادند. تمام مدت به حالت نشسته بوديم و روی هر طبقه چيزی بين پنج تا شش نفر بايد جا داده می شدند و روی پنجره بالای سلول هم که يک حالت طاقچه مانند کوچکی بود دو نفر می نشستند».

مينا انتظاری در ادامه می گويد: «ما سعی می کرديم جاهای مان را جا به جا کنيم. تعدادی از اين لباس ها را بچه ها از ميله خود سلول به ميله پنجره گره می زدند اين را به هم وصل می کردند برای اينکه بتوانند پای شان را دراز کنند روی آن بند آويزان کنند. چون جايی را نداشتيم که بتوانيم پايمان را دراز کنيم».

در سلول باز می شود و زندانی را برای بازجويی از سلول بيرون می آورند. بعد از چند ساعت زندانی به سلول برمی گردد. به هنگام ورود به سلول آن قدر هوای سلول کثيف و سنگين است که احساس می کند دستی او را به عقب می راند.

در ابتدای  ابتدای دهه ۶۰ هر روز صدها  فعال و يا هواداران گروه های سياسی  بازداشت می شدند. زندان ها ديگر گنجايش  نداشت. حتی اتاق های بخش های اداری و آپارتمان های کوچک  داخل زندان  مملو از زندانيانی می شد  با شرايطی  غير قابل وصف.
​​مينا انتظاری در این زمينه می گويد: «وقتی ما را در تابستان سال ۶۰ دستگير کردند، به قدری تعداد زندانی ها زياد بود که اينها نه تنها تمام بندهای عمومی زندان اوين را پر از زندانی کرده بودند، که حتی تمام فضاهايی که به عنوان بخش اداری در زمان شاه استفاده می شد و روی درب خيلی از اين جاها نوشته شده بود «بايگانی»، از تمام اينها به عنوان بند استفاده می کردند و افراد دستگير شده را با زور و خيلی بيشتر از تعدادی که ظرفيت داشت در آن جاها قرار داده بودند. به طور مثال من منتقل شدم به جايی که يک آپارتمان دو خوابه با يک دستشويی و يک سالن بود که حدود بين ۱۰۰ تا ۱۲۰ نفر در ماه های شهريور، مهر و آبان سال ۶۰ را در آنجا گذرانديم».

مينا انتظاری می گويد: «وقتی در بند را باز می کردند که زندانی جديد بياورند يا غذا بياورند، ما به طور فشرده کنار در حتی نشسته بوديم و اينها در را هل می داند و ما بايد تکان می خورديم، بچه ها جا به جا می شدند تا در بند باز شود تا اينها بتوانند نفر جديد را بياورند در بند و يا غذا بياورند. در آن فضايی که ما بوديم خيلی فشار و آزار و اذيت بيشتر بود. چه به لحاظ روحی و چه به لحاظ جسمی که به همه زندانيان وارد می شد».

داخل سلول های مجرد تنبيهی تا صبح کسی  امکان تکان خوردن ندارد. يک  زندانی شبانگاه  از جايش نيم خيز می شود. بلافاصله پشت سرش با زندانيان اطرافش  پر می شود. امکان بازگشت به سرجايش را ندارد. بايد به همان شکل تا صبح باقی بماند.

در برنامه بعدی شما را به دهه ۶۰ می برم همراه با زندانيانی که تابوت ها را تجربه کرده اند.

===========================================================
مستند انفرادی، بخش سوم: سلول های انفرادی در بازداشتگاه مخفی؛ «اینجا غذا هم سفید است»
در سومين بخش از برنامه مستند راديويی «انفرادی»، شما را به درون سلول‌های انفرادی در بازداشتگاه های مخفی  می‌بريم تا زندانيان سياسی  از تجربيات خود برای شما بگويند:

بازداشتگاه نیروی انتظامی

اتوموبيل  جلوت می پيچد و  ترمزی شديد می کند. هنوز به خودت نيامده ای سه نفر از ماشين بيرون می پرند و در يک لحظه داخل اتوموبيل پرتاب ات می کنند.

سرت را با فشار زير صندلی می برند. هيچ حرکتی نمی توانی بکنی . اتومبيل با سرعت حرکت می کند. دقايقی بعد سرعت اتوموبيل کندتر می شود، کمی بعد صدای دری را می شنوی که باز می شود. اتوموبيل متوقف می شود.

چشمان زندانی را با چشم بند می بندند و او را از چند پله پايين می برند. آن سو تر صدای باز و بسته شدن در را می شنوی. احساس می کنی وارد يک زير زمين شده ای.
کیانوش سنجرِی، فعال دانشجویی که ۹ ماه را در سلول انفرادی گذراند
​​کيانوش سنجری، فعال دانشجويی، بين سال های ۷۹ تا ۸۵ خورشيدی بارها بازداشت شد. او مجموعا دو سال در زندان بوده و ۹ ماه در انفرادی.

آقای سنجری  چند روز هم توسط افرادی ناشناس بازداشت شد که حدس می زند او را به بازداشتگاهی متعلق به نيروی انتظامی بردند، در نزديکی وزارت امور خارجه.

کيانوش سنجری درباره اين بازداشتگاه می گويد: «چند تا پله می خورد. رفتيم پايين. معلوم شد که بازداشتگاه يک زير زمين است. شب بود. هر کدام از ما را داخل يک سلول انداختند. سلول کاملا تاريک بود. هيچ نوری در سلول وجود نداشت، ولی چند ساعتی که گذشت آن قدر تعداد بازداشتی ها زياد بود که در سلول را باز کرده و در هر سلول پنج يا شش نفر را جا دادند.»

کيانوش سنجری همچنين با اشاره به اينکه هيچ روزنه ای در سلول وجود نداشت و همه ما نفس تنگی گرفته بوديم تاکيد می کند: «هر کدام از ما به نوبت پيراهنش را مثل پنکه در فضای سلول تکان می داد تا هوا جا به جا شود و بتوانيم کمی نفس بکشيم. جا برای خواب نبود. تاصبح بيدار بوديم. صبح که شد در زديم، از پشت در ديديم که کل کريدور زندان پر از بازداشتی ها شده و متوجه شديم که آنجا يک بازداشتگاهی است با دو رديف سلول انفرادی در يک فضای سوله مانندی که يک سمت آن سوله هم چند سلول عمومی بود.»
مستند انفرادی؛ بخش سوم: سلول های انفرادی در بازداشتگاه های مخفی
 


سلول های انفرادی در بازداشتگاه های مخفی از همان سال های ابتدايی دهه ۶۰ وجود داشت، اما  دهه ۷۰ خورشيدی به بعد، بيشتر و علنی تر شد.

بازداشت تعداد زيادی از مديران شهرداری تهران در سال ۱۳۷۷و انتقال برخی از آنان به بازداشتگاه های مخفی از جمله  بازداشتگاه وصال که توسط حفاظت اطلاعات نيروی انتظامی اداره می شد، وجود بازداشتگاه های مخفی را بيش از پيش  مورد توجه قرار داد. به ويژه وقتی که اين شهرداران اعلام کردند در اين بازداشتگاه تحت اذيت و آزار جسمی و روانی قرار گرفته اند.

روزبه ميرابراهيمی، روزنامه نگار، يکی از افرادی است که در سال ۱۳۸۸ و در  پرونده موسوم به  وبلاگ نويسان، ۶۰ روز را در يکی از سلول های انفرادی بازداشتگاه مخفی تحت کنترل حفاظت اطلاعات نيروی انتظامی منتقل شد.
روزبه میرابراهیمی در پرونده موسوم به وبلاگ نویسان بازداشت شد
​​روزبه ميرابراهيمی می گويد: «از نزديک خانه ما را بازداشت کردند و بردند. از همان لحظه بازداشت چشمم بسته شده بود در اين بين  کسی جلو آمد و گردن مرا گرفت و مرا از ماشين بيرون کشيد. بعد از آن مرا به فرد ديگری تحويل داد. آن فرد ديگر هم مرا به اتاقی برد و گفت که لباس هايت را در بياور. من هم کامل لخت شدم و بعد از مدتی به من گفت که الان لباس های زيرت را بپوش. سپس شلوار و پيراهنم را هم داد که بپوشم و بعد مرا برد و داخل يک سلول انداخت».

روزبه مير ابراهيمی درباره فضای سلول اش می گويد: «دقيقا به اندازه يک قبر بود. يعنی وقتی در آنجا می خوابيدم سرم با دیوار، چهار انگشت و پايم هم چهار انگشت با در سلول فاصله داشت. با عرض سلول هم به اندازه آرنجم با ديوار فاصله داشتم و کاملا در حد خوابيدن تعبيه شده بود. کل سلول به رنگ سبز بود و يکی از چيزهايی که در آن مقطع به جز نور کم و نبود پنجره، عذاب آور بود صدای هواکش بند بود که به شدت روی اعصاب همه ما سوهان می کشيد و آزاردهنده بود.»

روشن کردن دستگاه هواکش با صدای بسيار ناهنجار و صدای بلند نوحه خوانی در ساعات متوالی از تجربيات برخی از زندانيانی است که به سلول های انفرادی در بازداشتگاه های مخفی افتاده اند.

اما لرزيدن مکرر سلول به خاطر صدای بلند شدن هواپيما، تجربه ديگری است که کوروش صحتی، فعال دانشجويی دارد که بين سال های ۷۷ تا ۸۵ در زندان بود و ۹ ماه از اين مدت را در انفرادی گذراند. کوروش صحتی  نيز تجربه يک ماه زندان در بازداشتگاه مخفی را نيز دارد.
کوروش صحتی
​​کوروش صحتی درباره اين بازداشتگاه مخفی می گويد: «از زندان ۵۹ عشرت آباد ما را به آن زندان مخفی منتقل کردند. يک و نيم در دو متر اندازه سلول بود و فقط می توانستم در آنجا دراز بکشم. داخل سلول از آن جايی که نزديک به فرودگاه بود مرتبا می لرزيد و ما نمی توانستيم راحت بخوابيم. بعدا متوجه شديم که آنجا پادگان جی متعلق به وزارت دفاع بود که نمونه بارزی از زندان های مخفی و اختصاصی است که بازداشت های غير قانونی در آنجا صورت می گيرد.»

آقای صحتی می گوید يکی از دوستانش که فعال دانشجویی بود در آنجا سکته کرد و دادگاه انقلاب او را با وثيقه آزاد کرد.

زندان مخفی وزارت اطلاعات

سال ۱۳۷۵ است. فرج سرکوهی، نويسنده و سردبير مجله «آدينه»، برای ديدار با خانواده خود در آلمان به  فرودگاه می رود اما توسط ماموران امنيتی ربوده می شود. مقامات امنيتی  اعلام می کنند که او دستگير نشده و در اروپا به سر می برد. سرکوهی ۴۷ روز را در زندانِ مخفی وزارت  اطلاعات به سر برد.

فرج سرکوهی می گويد: «مرا از فرودگاه ربودند و چون قصدشان اين بود که مرا بکشند بدون اينکه مسئوليت آن را بر عهده بگيرند، بنابر اين ریيس جمهوری وقت، آقای رفسنجانی رسما در مصاحبه اش اعلام کرد که آقای سرکوهی در آلمان  به سر می برد. به همين دليل هم وزارت اطلاعات نمی توانست مرا به زندان های معمولی منتقل کند، چون آن وقت من توسط ديگران ديده می شدم. مرا به جايی بردند که خودشان به آن جا می گويند از "مقرهای وزارت اطلاعات" است. به آپارتمان های مخفی، "مقر" می گويند که در سراسر شهر در اختيار آنهاست.»

فرج سرکوهی تاکيد دارد: «دراين مقرها کسانی را نگهداری می کنند که نمی خواهند ديگری او را ببيند يا کسانی که معمولا نمی خواهند اعلام کنند که دستگير شده اند.»

آقای سرکوهی با اشاره به اينکه انفرادی های اين آپارتمان ها شبيه به انفرادی های معمولی در همه جای دنياست. می گوید: «در همه جای دنيا حتی در زندان آشويتس هم انفرادی ها يک اتاقک کوچکی است که يک رنگ دل مرده با يک لامپ کم نور و در آهنی و دريچه کوچکی که نگهبان از آن دريچه به شما نگاه می کند.»
اعضای سازمان گزارشگران بدون مرز در اعتراض به بازداشت فرج سرکوهی عکس های وی را بر روی شیشه دفتر «ایران ایر» در پاریس می چسبانند.
​​فرج سرکوهی پس از آزادی در يک کنفرانس مطبوعاتی مجبور به اقرار دروغين شد که در اروپا بوده و تازه  به ايران بازگشته است.

برخی از نمايندگان اصلاح طلب در دوره ششم مجلس در ابتدای دهه ۸۰ خورشيدی، تلاش کردند بازداشتگاه های غير قانونی تعطيل شود و يا زير نظر سازمان زندان ها قرار گيرد. تلاشی که هيچ حاصلی نداشت.

فاطمه حقيقت جو، نماينده سابق مجلس و عضو کميته بازديد از زندان ها در مجلس ششم در اين باره می گويد: «هيچ وقت ما موفق نشديم که بدانيم چند زندان امنيتی وجود دارد. بنابر اين ما نه آن موقع می توانستيم دستگاه های امنيتی را کنترل کنيم و اگر يک زندانی مانند ۲۰۵ يا ۵۹ مورد شناسایی قرار می گرفت، باز هم اين امکان برای نيروهای امنيتی وجود داشت که حتی يک خانه را تبديل به زندان کنند.»

فاطمه حقيقت جو می افزاید که «خودم به چشم خودش جوان  ۲۰ ساله ای را ديده است که در سالگرد ۱۸ تير بازداشت شده بود و او را به زير زمين يک پايگاه بسيج برده بودند و در آنجا علامت ۱۸ را روی پشتش حکاکی کرده بودند.»

گره چشم بند به سر زندانی فشار می آورد. پس از يک بازجويی طولانی و خسته کننده با فشارهای روحی و روانی بسيار، سلول اش  را عوض می کنند.

در باز می شود. زندانی در حالی که هنوز چشم بند به چشم دارد وارد سلول می شود. در پشت سرش قفل می شود.

زندانی چشم بندش را بر می دارد. مات و مبهوت به سلول نگاه می کند. هيچ چيزی جز  سفيدی مطلق نمی بيند. پتو، سفيد، تشک کف سلول، سفيد، ليوان و بشقاب پلاستيکی سفيد، نور مهتابی  سفيد، ديوارهای سلول کاشی ها سفيد.

اينجا حتی غذا نيز هميشه  سفيد است: پنير و برنج و ماست. اينجا سلول های سفيد و مخفی  زير نظر نيروهای امنيتی است. يک زندانی پس از چند روز از سفيدی مطلق  دچار روان پريشی و توهم شده و با مشت به در می کوبد.

=====================================================
دردومين  بخش از برنامه مستند راديويی «انفرادی»، شما را به درون سلول‌های انفرادی بندهای سپاه پاسداران  می‌بريم تا زندانيان سياسی  از تجربيات خود برای شما بگويند:

سلول انفرادی  ۵۹ عشرت آباد

روزهاست  که در سلول تنگ انفرادی  روز را شب می کنی و شب را روز. در کنج سلول ات به ديوارهای تيره ای  چشم دوخته ای که هر روز استخوان هايت را بيشتر به هم می فشارد.

تنها صدايی که در انفرادی  تو را از افکارت  خارج می کند، صدای  اضطراب آور باز و بسته شدن درهای سلول است  برای رفتن به بازجويی. اينجا سلول انفرادی  ۵۹ عشرت آباد سپاه پاسداران است .
​​مرتضی کاظميان، روزنامه نگاری است که در سال ۱۳۷۹ همراه با تعداد زيادی از نيروهای  سياسی موسوم به « ملی – مذهبی » به مدت ۲۱۰ روز بازداشت شد. آقای کاظميان ۱۳۰ روز از اين مدت را در انفرادی ۵۹ عشرت آباد گذراند.

مرتضی کاظميان درباره سلول انفرادی ۵۹ عشرت آباد سپاه می گويد: «واقعا يک چهار ديواری شبه قبر بود. گرچه در طول ۲۴ ساعت روز چراغ روشن بود. ولی فشردگی ديوارها باعث می شد که يک وقتی هايی احساس کنی اين ديوارها دارند استخوان های شما را خورد می کنند.»

آقای کاظميان در ادامه با اشاره به اينکه «مشکلی که در سلول های بازداشتگاه ۵۹ سپاه وجود داشت، عدم وجود دستشويی بود» تاکيد می کند: «شايد اين مسئله در ظاهر جدی نباشد ولی وقتی زندانی به دستشويی احتياج پيدا می کرد به عنوان کوچکترين مسئله انسانی، آن وقت محتاج می شد که با نگهبان وارد ارتباط کلامی شود، خواهش کند برای استفاده از دستشويی در خارج از نوبت معمولی.»

مرتضی کاظميان يکی ديگر از مشکلات سلول های انفرادی ۵۹ عشرت آباد سپاه را کمبود هوا در آن می داند: «هيچ منفذی که هوا در سلول جريان داشته باشد، وجود نداشت و اين خودش يک مشکل جدی ايجاد می کرد. در تابستان به قدری سلول ها گرم می شد که اغلب در چند فضای چند ميليمتر بين در و کف زمين هوا جريان داشت و ما از آنجا برای تنفس استفاده می کرديم. همزمان هم وجود چراغی که ۲۴ ساعته روشن بود هوای داخل سلول را گمان می کنم تا مرز ۵۰ درجه می رساند.»

حسن يوسفی اشکوری، نماينده دوره اول مجلس و پژوهشگر تاريخ نیز اوايل سال ۷۹ بازداشت شد و چهار سال و نيم در زندان بود. آقای يوسفی اشکوری ۱۰۰ روز از  اين مدت زندان خود را  در انفرادی ۵۹ عشرت آباد سپاه گذراند.
​​حسن يوسفی اشکوری درباره سلول های انفرادی اين زندان می گويد: «سلول انفرادی ۵۹ خيلی تنگ بود. تنفس در آن بسيار مشکل بود. بارها بود که حس می کردم گلويم فشرده شده و گويا کسی دارد مرا خفه می کند.

اين مسئله هم به دليل هوای تنگ و ناسالم و هم به دليل سلول انفرادی بود که حتی اگر خنگ هم نباشد و مشکل جريان هوا هم وجود نداشته باشد باز هم اين مشکل را احساس می کنيد. يک ثانيه آن جا يک روز، يک روزش يک هفته، يک هفته اش يک ماه و يک ماهش يک سال به حساب می آيد.»

آقای اشکوری با اشاره به اينکه در اين زمينه «مبالغه» نمی کند می گويد: «نه تنها روزها و ساعت ها بلکه ثانيه ها به کندی می گذرند و دو سه قدم که برمی داری سرت می خورد به ديوار.»

عزت الله سحابی از افرادی که ۱۲سال در دوران قبل و بعد از انقلاب اسلامی ايران، در زندان بود، در مقابل فشارها کوتاه نيامد اما او نيز در بازداشتگاه  ۵۹ سپاه بريد و تن به اعترافات تلويزيونی داد.

علی افشاری هم  به عنوان يکی از چهره های شاخص جنبش دانشجويی در ايران در همان بازداشتگاه همانند آقای سحابی بريد و در مقابل دوربين نشست و اعترافاتی کرد که بعدا در نامه ای به ریيس وقت قوه قضاييه گفت تمام آن اعترافات تحت  فشارو اجبار بازجويان در بازداشتگاه سپاه بوده است.

بخشی از اعترافات  تلويزيونی علی افشاری و پرسش و پاسخ او با خبرنگار تلويزيون دولتی ايران:

«سوال خبرنگار تلويزيون: آقای افشاری کلا اين جريان برانداز که الان بحث آن وجود دارد، برای عملياتی شدن مقاصد خودشان چه شيوه هايی را پيش گرفته بودند؟
علی افشاری در پاسخ می گويد: اينها برای عملياتی شدن مقاصدشان از مدل هايی مثل نافرمانی مدنی يا مقاومت فعال را مد نظر داشتند. اين مسئله به نوعی تغيير ماهيت برمی گشت که اساسا برمی گشت به تبديل شدن حکومت يه يک حکومت غير دينی و تقليل بعد اسلاميت نظام. يعنی برای عنصر ولايت فقيه در نظام سياسی جايگاهی قائل نبودند.لازم می دانم همين جا در مرحله اول از مقام معظم رهبری و بعد هم از مردم قهرمان ايران – خصوصا خانواده های گرانقدر شهدا- معذرت خواهی کنم.»

علی افشاری سه سال را در سال های ۷۹ تا ۸۲ خورشيدی در زندان بود و ۴۰۰ روز از اين مدت را در انفرادی گذراند. او  ۳۳۰ روز را به طور پيوسته در انفرادی ۵۹ عشرت آباد سپاه بود.
​​علی افشاری درباره سلول های انفرادی اين بازداشتگاه می گويد: «بازداشتگاه ۵۹ که تيم بازجويی آنجا را "تاريکخانه اشباح" می ناميدند، در ماجرای شکستن من و آن اعترافات اجباری تلويونی تاثير داشت. البته انفرادی های آنجا هم قديمی و  نمور وهم هميشه تاريک بود. به مراتب از سلول های انفرادی در زندان های مشابه که من تجربه کردم بدتر بود.»

آقای افشاری با اشاره به اينکه  فضای اين سلول ها افسردگی آدم را بيشتر می کرد، تاکيد دارد که اين مساله «شرايط لازم را برای بازجويان فراهم کرده بود تا هر نوع برخوردی که می خواهند با ما انجام بدهند.»

علی افشاری با اشاره به اينکه نظارتی بر کار آنها نبود می گويد: «من خودم برای چند شب اصلا به سلول انفرادی ام برنگشتم. در همان اتاق بازجويی نگهداری می شدم و به من بی خوابی می دادند.»

علی افشاری در ادامه می گويد: «مسئله اصلی در شکست دادن من به نوع برخوردهايی برمی گشت که در جريان بازجويی انجام دادند و هدف گذاری خاصی که کرده بودند و همه اينها باعث شد که من در يک نقطه خاص اعتماد به نفس و توانايی خودم را از دست بدهم و اين فشارها باعث شد که من به نقطه ای برسم که فراتر از تحمل و توانايی هايم بود. ازهمه مهمتر اينکه من آماده مواجهه با چنين برخوردهايی نبودم.»

سلول های انفرادی دو الف در زندان اوين از ديگر زندان های سپاه پاسداران است. دو لامپ روشن  در سراسر روز و شب زندانی را آزار می دهد. هر چند برخی از زندانيان از وجود سلول هايی شبيه به قبر در زير زمين اين بند خبر می دهند که درون آنها هيچ چراغی روش نيست.

آرمان رضا خانی از نخبگان المپياد رياضی کشور است که چندين اختراع او به ثبت رسيده است. او در حالی که ۱۹ سال بيشتر نداشت پس از انتخابات رياست جمهوری سال ۱۳۸۸بازداشت شد. آرمان رضاخانی ۴۵ روز از يک سال دوران حبس  خود را درون سلول های انفرادی دو الف سپاه گذراند.
​​آرمان رضاخانی درباره سلول های انفرادی دو الف سپاه می گويد: «وقتی شما وارد سلول انفرادی می شوی خيلی سوال ها هست که جلوی نظرت می آيد. من اينجا برای چه آمده ام؟ چقدر قرار است اينجا بمانم؟ سرنوشتم چه خواهد شد؟ تا کی اينجا خواهم  ماند؟  اولين جواب هايت را از دست نوشته هايی درک می کنی که زندانيان قبل از تو روی در و ديوار سلول نوشته اند. می خوانی يک هفته، ده روز، يک ماه ... شب می شود ولی آن شب، شب هميشگی نيست. چون انتظار داری که شب تاريک باشد. ولی يک چراغ ۲۴ ساعته بالای سر تو روشن است و تو نمی توانی بخوابی. برای همين هم مجبور می شوی که از سه پتويی که داری يکی را روی خودت بياندازی تا جلوی نور لامپ را بگيری.»

آرمان رضاخانی تاکيد دارد: «وقتی به همه اينها فائق می شوی و سعی می کنی بخوابی تازه سر و صدايی از بالا به گوش می رسد. صدای ناله و فرياد کسانی را می شنوی و صدای ضربه هايی که سلولت را به طور کامل می لرزاند و اين صداها نمی گذارند بخوابی.»

مهمترين ويژگی سلول های  انفرادی دو الف سپاه، همانند ۵۹ عشرت آباد نداشتن دستشويی در داخل سلول است.

از آن سوی سلول دو الف سپاه، صدای ضجه و به در کوفتن يک زندانی را می شنوی که فرياد می زند و از زندان بان، با التماس می خواهد او را به دستشويی ببرند. اما زندانبان هيچ توجهی نمی کند. ضجه ها و مشت های محکم زندانی به در سلول تمام بند را ناآرام کرده است. در باز می شود و زندان بان با فحش و ناسزا بر سر زندانی فرياد می زند: خفه شو!

در سلول بسته می شود. زندانی خود را داخل سلول خالی می کند. دقايقی نمی گذرد که  صدای حق حق گريه های بلند او را می شنوی.

========================================================
مستند انفرادی؛ بخش یک: سلول‌های بندهای ۲۰۹ و ۲۴۰ او...............در اولین بخش از برنامه مستند «انفرادی»، شما را به درون سلول‌های انفرادی بند ۲۰۹ و ۲۴۰ زندان اوین می‌بریم تا زندانیان سیاسی سه دهه اخیر از تجربیات خود برای شما بگویند:
مستند رادیویی «انفرادی» از وحید پوراستاد - بخش ۱
 


زندانبان با صدایی تحکم‌آمیز می‌گوید: «تا وقتی در را قفل نکرده‌ام حق نداری چشم‌بندت را برداری»، لحظه‌ای سکوت می‌شود. پشت سرت صدای دری آهنی را می‌شنوی، لحظه‌ای بعد در قفل می‌شود.

حالا چشم‌بندت را برمی‌داری. لحظه‌ای مات و مبهوت وسط سلول قرار می‌گیری. حس می‌کنی دیوارهای تیره‌رنگ سلول به تو نزدیک می‌شوند. اینجا سلول انفرادی در بند ۲۰۹ زندان اوین است....

مهرانگیز کار وکیل دادگستری است که در سال ۱۳۷۹ به مدت ۵۴ روز را بازداشت شد و ۳۰ روز از این مدت را در سلول انفرادی بند ۲۰۹ گذراند.
مهرانگیز کار
​​​​مهرانگیز کار درباره تجربیات خود از این سلول‌ها می‌گوید: «وقتی من وارد سلول شدم کثیفی آن از حد تصور خارج بود. چند تکه گلیم کهنه که آثار تهوع خشک شده زندانیان قبل از من روی آن به چشم می‌خورد و یک توالت بسیار کثیف با سیستم توالت فرنگی از جنس آهن زنگ‌زده و حقیقتا متعفن در آنجا وجود داشت. و همین طور  یک دستشویی که باز هم به صورت عجیب و غریبی کثیف بود.»

مهرانگیز کار درباره دیگر شرایط سلول‌های انفرادی  بند ۲۰۹ زندان اوین می‌گوید: «من مجبور شدم برای خوابیدن از چادرم استفاده کنم. چادرم را به طور کامل به دور خودم پیچاندم.  به طوری که شاید کاری کنم که تماسی با محیط نداشته باشم.
طول سلول و نیز  آنجایی که می‌توانستم بخوابم آنقدر کوتاه بود که پای من دچار خونمردگی شد.»

سلول‌های انفرادی بند ۲۴۰ زندان اوین نیز شباهت بسیاری به بند ۲۰۹ دارند. پنجره‌ای نزدیک به سقف که آن را با تورهای فلزی بسته‌اند  امکان باز کردن پنجره را نداری، چون دستت هرگز به این پنجره نمی‌رسد.

یک متر و نیم در دو متر، طول و عرض بیشتر سلول‌ها را تشکیل می‌دهند. داخل این سلول‌ها یک سطل فلزی به عنوان دستشویی وجود دارد. بوی تعفن همه جا را پر کرده، احساس خفگی می‌کنی. اینجا جایی شبیه به قبر است.

احسان مهرابی که درس مهندسی عمران خوانده، سال‌هاست که یک روزنامه‌نگار سیاسی است.
آقای مهرابی  در سال ۱۳۸۸ و پس از انتخابات ریاست‌جمهوری بازداشت شد و ۶۴ روز از دوران زندان خود را در سلول‌های انفرادی ۲۴۰ و ۲۰۹ زندان اوین گذراند.
احسان مهرابی
​​احسان مهرابی می‌گوید: «من چون رشته تحصیلی‌ام مهندسی عمران بود وقتی وارد سلول شدم احساس می‌کردم که اگر کسی بخواهد یک نقشه قبر را در نقشه‌کشی طراحی کند، دقیقا یک چیزی را خواهد کشید که من داخلش بودم و احساس کردم کسی که آنجا را طراحی کرده گویا اساسا مداد را برداشته‌است تا یک قبر را طراحی کند.

ولی با این وجود من چون تجربه سلول‌های ۲۰۹ را هم داشتم ترجیحم این بود که به همین قبر برگردم. چون در بند ۲۴۰ سکوت حکمفرما بود و فضای راکدی داشت.»

احسان مهرابی با اشاره به اینکه  در ۲۰۹ سر و صدا زیاد بود می‌گوید: «گرچه صدایی که می‌آمد صدای بازجویی‌ها و فشارهایی بود که بر سایر زندانی‌ها وارد می‌آمد و اتفاقاتی که برای بقیه زندانی‌ها در حین بازجویی می‌افتاد، کتک می‌خورند، تحقیر می‌شدند و یا شکنجه می‌شدند و مواقعی فشارها طاقت‌فرسا می‌شد و گریه می‌کردند، به گوش ما می‌رسید و من در آن لحظه حس می‌کردم که این اتفاقات برای خود من می‌افتد. به حدی که برخی مواقع ترجیح می‌دادم به همان قبر ۲۴۰ برگردم.»

فشارهای سلول انفرادی در کنار فشارهای بازجویی از زندانی هر لحظه به اوج خود می‌رسد.

ایرج مصداقی که یک فعال سیاسی است، از سال ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۷۰ در زندان‌های گوهردشت، قزل‌حصار و اوین بود او که بیش از یک سال از این ده سال را در انفرادی این زندان‌ها گذرانده، تجربه دیگری را بیان می‌کند.

ایرج مصداقی: «زندان انفرادی اینها ایزوله کامل بود و شما هیچ ارتباطی با دنیای بیرون نداشتید. نه کتاب، نه روزنامه، نه هیچ ارتباطی با بیرون وجود نداشت. در آن سالها، زندان انفرادی– لااقل تجربه خود من- با شکنجه همراه بود. بماند که من خودم در همان چند ماه اولش حتی ملاقات و لباس کافی هم نداشتم.
ایرج مصداقی
​​فضای سلول خیلی سرد بود و من مجبور بودم کف زمین بخوابم. دو پتو هم بیشتر نداشتم. در آن زمان حتی موکت هم کف سلول نبود و من مجبور بودم خودم را در یک پتو بپیچانم و یک پتوی دیگرم را رویم بیندازم.»

آقای مصداقی در ادامه با اشاره به اینکه زیر سرش هیچ چیزی نبوده و مجبور بوده دمپایی زیر سرش بگذارد و بخوابد می‌گوید: «در انفرادی هر چیزی به فشار برای زندانی تبدیل می‌شد. وقتی می‌خواستیم حمام برویم باید لخت و برهنه می‌رفتیم، حساب کنید باید برهنه از حمام بیرون می‌آمدیم، در حالی که هوا سرد بود و یک راهرو طولانی را باید طی می‌کردیم. راهرویی که دو طرفش پنجره‌ها باز بود و من که لباس نداشتم باید با لباس خیس یا لخت از این مسیر عبور می‌کردم. ما آنجا حوله هم نداشتم.»

این زندانی سیاسی با اشاره به اینکه فشارهای جانبی هم در انفرادی وجود دارد تاکید می‌کند: «انفرادی خودش به تنهایی نیست. انواع و اقسام بهانه‌ها می‌توانستند بگیرند و می‌آمدند زندانی را مورد ضرب و شتم قرار می‌دادند.»

سودابه اردوان، دیگر زندانی دهه ۶۰ خورشیدی نیز که هشت سال را در زندان به سر برده، از روزهایی می‌گوید که از ساعت چهار یا پنج بعد از ظهر چراغ سلول‌ها خاموش می‌شد و زندانی در فضایی رعب‌آور قرار می‌گرفت.

سودابه اردوان: «از پنجره کوچکی که نزدیک سقف بود یک ذره نور می‌آمد. این نور هم با تاریک شدن هوا به تدریج قطع می‌شد و ما تقریبا در تاریکی فرو می‌رفتیم.
سودابه اردوان
​​ما مجبور می‌شدیم زود بگیریم بخوابیم، چون کار دیگری در تاریکی نمی‌توانستیم بکنیم و سرمان را که می‌گذاشتیم روی زمین تا با همان یک عدد پتویی که داشتیم خودمان را بپوشانیم و بخوابیم، صداهای فریاد از زیر زمین ۲۰۹ به گوش می‌رسید.»

خانم اردوان همچنین می‌گوید: «زیر زمین‌های ۲۰۹ محله شکنجه زندانی‌ها بود. شب هم که دیروقت می‌شد و کمی اوضاع و احوال آرام‌تر می‌شد، می‌آمدند و اعدامی‌ها را می‌بردند.»

زندانی در گوشه‌ای از سلول خیره به دیوار شده، دریچه کوچک سلول باز می‌شود. زندانبان در حالی که تنها چشم‌هایش دیده می‌شود می‌گوید: «چشمبندت را بزن و بیا بیرون.»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر